تبليغاتX
فلسفه ، جامعه ، هنر
 رفتن پایان نیست
تقدیم به مردم صد سال دیگه

***********

من هم میرم . شاید صد سال شاید هم هزار سال دیگه برگشتم .

**************

مرد زیرک در دامنه ها زندگی می کند

                                    نه در قله ها !.

 

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389  |
 بي سوادي نقابدار
 به خاطر ترجمه ی کتاب " جهان هولوگرافیک" پیشکش می شود به : داریوش مهرجویی

**********

مهم نیست که راست می گویی یا دروغ . مهم این است که جلوی حرف زدن دیگران را نگیری !

          ******************

بی سوادی نقابدار

تا پيش از اين در قرن بيستم به كساني كه سواد خواندن و نوشتن نداشتند بي سواد گفته مي شد . نهادهای فرهنگی تصميم ديگري گرفتند و آنرا به جامعه ي جهاني نيز اعلام كردند . و آن اين كه از سال 2000 به بعد هركسي كه قادر به استفاده از كامپيوتر نباشد بي سواد به حساب مي آيد .

به نظر من اگرچه  اين دو تعريف از بي سوادي براي پيشرفت بشر لازم و ضروري بود ، ولي كاستي هاي ذاتي اي در تعريف اين امر وجود داشت . اين دو تعريف نتوانسته از ميزان خشونت بشر نسبت به همنوعانِ خود بكاهد . خشونت نه تنها در قرن 21 كاهش نيافته بلكه شيوه هاي پيچيده تري به خود گرفته است .  اين امر نشان دهنده ي آن است كه با گسترش سطح سواد(طبق دو تعريف قبل) و گسترش و توسعه ي فناوري اطلاعات ، حتي سطح اندكي از خشونت هاي بشري كاسته نشده است .

رفتار انسان در اثر "آموزش" جهت مي يابد . با آموزش در جهت درست، مي توان سطح سواد را در جهتي هدايت كرد كه به كاهش خشونت بينجامد . بنابر اين بايد تعريف تازه اي از سواد ارائه بدهيم كه آموزش هاي مابعدي نيز بر محور اين تعريف استوار گردد . هدف از اين تعريف بايد بر محور دستيابي به آسايش و آرامش همگاني استوار باشد .

از بين متعصب ها(چه با سواد ، چه بي سواد)؛ تا دانشمندان باسوادِ تهيه كننده ي سلاح هاي كشتار جمعي، رابطه ي مشتركي وجود دارد و آن هم بي توجهي به خود انسان است . در نگاه اين گروه ، جهان از نگاه " من "( ِمنفعت جو) تفسير مي شود و حياتِ "ديگري" قابل احترام نيست. منافع شخصي بر سعادت جمعي غلبه دارد .

در تعريف جديد "سواد" ، ميزان پرهيز از خشونت بايد به عنوان يك هدف استرات‍ژيك در دستور كار قرار گيرد .

در تعريف جديد از "سواد" بايد گفت: بي سواد كسي است كه از كمترين سطح نقدپذيري و تحمل نظرات مخالفين برخوردار است .  امر آموزش بايد مبتني بر اين امر باشد كه به فرد آموزش داده شود كه تحمل انديشه ي ديگران را داشته باشد و خود و ديگران را نقد نمايد . هر نوع آموزش در اين راستا گامي خواهد بود در جهت كاهش اين بي سواديِ نقابدار .

در تعريف جديد ، اگر كسي حتي سواد خواندن و نوشتن و قدرت به كارگيري كامپيوتر را داشته باشد ولي توان تحمل انديشه ي مخالف را نداشته باشد باز هم بي سواد به حساب مي آيد . تلاش مسئولين امور فرهنگي و آموزشي در سطح جهان نيز بايد معطوف به كاهش سطح اين نوع از بي سوادي باشد . اين نوع بي سوادي ، يك بي سوادي نقابدار است و براي رفع آن هزينه و توان زيادي بايد مصرف شود .

براي شروع به كار براي كاستن از اين نوع بي سوادي ، تحليل  وتوضيح اين نوع بي سوادي مي تواند قدم بزرگي براي توسعه ي امور انساني در قرن 21 و قرن هاي بعدي باشد .  

|+| نوشته شده توسط پاسندی در سه شنبه سی ام آذر 1389  |
 جهان سایه ها
پیشکش به دوست خوبم جوان با فر و فضیلت و خلاق و نواندیش : مهندس محسن بیگلربیگی

***

بي مقدمه، اگر بگويم : " فلاني مثل گاو است " ، " فلاني مثل خر است " ، ذهنِ مخاطب( ِايراني) به كدام سمت خواهد رفت؟ . حال اگر اين گزاره ها را در قطب شمال و ميان اسكيموها مطرح كنيم ، به نظر شما اين جمله ها چه مفهومي براي آنها خواهد داشت؟ .

اگر در ايران به كسي بگوييد :" تو خيلي گاوي" ، منجر به دلخوري و حتي گاهي دعوا و درگيري مي شود. ولي هيچ فكر كرده ايد اگر همين جمله را در هندوستان به يك هندو بگوييد چه واكنشي از خود نشان خواهد داد؟ . تفاوت برداشت ها در مورد اين گزاره ، بين يك هندو و يك ايراني از زمين تا آسمان است .

همچنين اگر در ايران يكي بگويد: " فلاني مثل شير است " ، يا " فلاني مثل ببر است" اين جمله، جنبه ي مثبت و شجاعانه دارد . پرسش مهم اينجاست كه خر و گاو درنده و خطرناك تر هستند يا شير و ببر؟. پس چرا وقتي به كسي نسبت گاو بودن مي دهيم او بيشتر ناراحت مي شود تا اينكه به او بگوييم تو يك شير هستي.

حال برمي گرديم به گزاره هاي ابتدايي ، چرا وقتي مي گوييم " فلاني خيلي گاو است " باعث مضحكه و خنده ي مخاطب در ايران مي شود ؟. اين نگاه تمسخر آميز به خاطر پيشينه ي ذهني مخاطب ايراني در مورد احمق وكودن بودن اين حيوانات است كه از باورهاي نسلي و داستان هاي شفاهي و كتبي در باورها رسوخ كرده . با يك نگاه متفاوت تر خواهيد ديد كه فايده اي كه گاو به ما مي رساند بسيار بيشتر از فايده اي است كه شير و ببر به ما مي رسانند . پس ريشه ي اين باورهاي منفي و مثبت درباره هاي گزاره هاي قضاوتمدارانه را در كجا بايد جست ؟(به جنبه هاي ادبي گزاره ها آشنايي دارم ، و اينكه چگونه در داستان ها و اشعار جنبه هاي استعاري يافته اند. ولي نبايد از نظر دور داشت كه اين باورها به مرور زمان ، جنبه هاي عيني زندگي را تحت تأثير خود قرار مي دهند) .

تفاوت برداشت ها از تفاوت عرف ها و توافق هاي جمعي سرچشمه مي گيرد. ما مي توانيم توافق كنيم كه در يك جنبه ي خاص گاو را منفي و در يك جنبه ي خاص ديگر شير را مثبت بدانيم . و اين ربطي به حقيقت ندارد .

وقتي مي گوييم " قانون خوب است " ، " فلاني فيلسوف است"،"فلسفه فلان چيز است" و .... اين گزاره ها شامل تحليل ما از گزاره هاي " فلاني گاو است " ، "فلاني خر است " مي شود و ربطي به حقيقت ندارند . يعني الزاما نسبت دادن خوبي يا بدي به كسي يا چيزي نشان دهنده ي خوبي يا بدي ذاتي آن نيست . ما گرفتار تركيب ها و لغات خود-ساخته هستيم. مثلا وقتي مي گوييم فلاني خيلي پرفسور است ، فلاني خيلي زيرك است ، فلاني خيلي مدير و مدبر است ، و... اينها قضاوت هاي پيشداورانه ي ما هستند و ربطي به حقيقت ندارند . بلكه تابع مكان و زمان هستند ، يعني يك نفر ممكن است در ايران مدير و مدبر باشد ، ولي وقتي همين آدم قرار باشد يك جامعه ي كوچك اسكيمو را اداره كند ، در عين حال ممكن است نالايق و ناشايسته ترين فرد براي اين مديريت باشد .

قانون نيز تابع همين مطلب است. يعني قانون نيز تابعي از توافقات و عرف هاست. و مطلق نيست. چرا كه اگر اينگونه بود ، وجود قوه ي قانونگذار بيهوده مي نمود. اينها هر روز قانون را مورد اصلاح و تجديد نظر قرار مي دهند. اين يعني قانون ، مطلق نيست ، و توسط همين افراد زميني كه توسط انسان هاي خاكي انتخاب مي شوند مورد ابطال و اصلاح واقع مي شود.

گزاره ها از كلمات تشكيل شده اند. كلمات، توسط باورهاي عرفي مردم يك منطقه بار منفي يا مثبت پيدا مي كنند . گزاره هاي منطقي و فلسفي نيز تابعي از زمان و مكان است . و الزاما نشان دهنده ي درستي يا نادرستي هر-زماني و هر-مكاني گزاره ها نيستند.

هيچ خر و گاوي به صورت ذاتي بد نيست. چه بسا خود انسان بسيار خطرناك تر از اين حيوانات اهلي و بي آزار است. هيچ فكر كرده ايد اگر خرها و گاوها زبان سخن داشتند در مورد ما انسان ها قضاوت مثبت مي كردند يا منفي؟. شايد هم آنها براي نسبت دادن جنبه ي منفي به همديگر ، مثلا به هم مي گفتند: " عجب آدمي هستي" ! .

اين ما هستيم كه نسبت هايي را به چيزها مي دهيم . اين ما هستيم كه جهانِ ذهن( جهان سايه ها ) خود را با تعبير و تعريف هاي توافق-مدارانه ي كلمات مي سازيم. حقيقت هميشه پنهان است . و چاره اي جز جستجو و روندگي هميشگي براي دانستن نيست. آنكه از ابطال و اصلاح مي هراسد ، در دانايي و دانش خود اسير خواهد ماند . اسيري كه در گير و دار لغات و جملات و گزاره ها گرفتار است. به آدم هايي كه فكر مي كنند خيلي چيزها را مي دانند ، خيلي چيزها را كه نمي دانند نمي توان ياد داد .

ما اسير گزاره هاي خود-ساخته ايم. به گفته ي حافظ : عالمي ديگر ببايد ساخت ، وز نو آدمي . جهاني كه از سايه ها به نيم-سايه ها ، و سپس به روشنايي بتوان راهي بناساخت .

|+| نوشته شده توسط پاسندی در جمعه بیست و هشتم آبان 1389  |
 بت بتان !

 پیشکش به پزشک، جامعه شناس،مترجم، منجم و فیلسوف جوان(40 ساله) :

مرحوم دکتر یحیی امامی  ( اهل بهشهر - استان مازندران)

******

بتِ بتان  

 

به روزگار ِگیجی

   میان ماندم

             مردمی که گمان شان به دوستی بود

                                      فقط گمان شان .

بودند    به شادی

    و  گریزان      به گاه خواست .

لب   به تمسخر و   دل

                     خوش   به دانستن

   و حماقت  هرچه بیشتر  لب  وا  بیش .

 پیش  ،  این و
             پس   آن  .

خود  ندانسته   کدام اند  .

  به دانستن   فاخر

 که خود اندکی بود

 و اندک شان دلخوشکی .

دهان   تا   باز

            قلب حقیقت .

لب  تا   وا  

     نثار فحش   زمین و زمانه را .

دست  ناگرفته

          انداز اند

                       چاه ببینند به  چاله .

خوش به ناخوشی

              دیگران را

               فروخواسته

                       در   ترین ها .

از هر فضیلتی   اندکی نمایند

 عیب خویش را نابینا

   این و آن را گویا

                        به هر جمع .

 

□   دوست یا دشمن .

چه نامیدن باید

    جماعتی را

    که در دانش خویش اسیر افتاده ،

        از چاه در نیامده

             به سیاه چاله فرو رفته .

 به هر کاری     کارشناس

    به کارِ باید خویش ناشناس

           جماعت ِ بسیار-عقل !

     که خود خوانند

       این فضیلت نافضیلت را .

 

□ از عقل پرهیز باید

 از عقلیان نیز .

« هر که را عقل بیش ، بها بیش »

این شرم آور- منطق را

    داننده-مردم  

          قاعده کنند

       تا ارزش خود فزایند .

باشند . باشند .

ما را از این اندک-خواست

   اُفت و آفتی نیست .

بگذار دلخوش باشند .

بگذار باشند . باشند

در این حماقت عمیق

    در این عقلِ بسیار دان

                           اسیر .

 

□ از حقیقت ِ حقیقت   دور

انصاف ،

دل-ناپذیر دُری

ملاک خویش را

 خود به تناقض آورند

  پای پولکی در میان اگر آید .

نفع شان در بی نفعی همنوع است .

این مرام

مرام داننده-مردم است .

 

□  سقراط !

هم-دل ِفلسفیدن نارسنده ی لذت بخش!

بایدت نو فریادی ،

 بر این نوشانندگان شوکران

     دانندگان همواره .

هر لحظه نادانم

         نادان .

بایدم جستجو

     هر لحظه ، هر لحظه .

 

□  داننده- مردم را خیال راحتی است

     چرا که رسندگان اند

       کم نیازانند  

         پرسش-افکنی را

           از این رو در غرورند

                    به اندک داشته.

جستجوگران حقیقت

        نارسندگان اند .

       و این خود حقیقتی است زیبا .

 

□  مرام انسان ، جستجوست .

آنکه یافته

آنکه رسیده

خویش را فریفته

    به جمع داننده- مردم پیوسته

      اسیر عقل

        خورنده ی فریبی بس بزرگ .

 

نو"حافظ"ی باید

 تا :

" جهانی نو بباید ساخت ، و از نو آدمی "

تا اسیر نماند  ، انسان

در دام خدایان ِ عقل

      بت ِ بتان !

|+| نوشته شده توسط پاسندی در سه شنبه سی ام شهریور 1389  |
 الفرار
تقدیم به همه ی دختران زحمتکش شمالی که این روزهای داغ کمر خم کرده اند تا خوشه های برنج را درو کنند. به یاد روزهایی که دوشادوش آنها درو می کردیم و با تمام خستگی شان آواز شمالی سر می دادند

 

***

من از شما که دوست را خسته خسته خسته خسته می کنید

                                                     خسته خسته ام

من از شما که عشق را بسته بسته بسته  بسته می کنید 

                                                   خسته خسته ام

از این  همه     دروغ        دروغ      دروغ         دروغ تان

                                                 خسته خسته ام

از این همه بنگ و بونگ و دنگ و دونگ و  بِق و بوق تان

                                                خسته خسته ام

از این همه نق و نوق و دق و دوق و رق و روق تان

                                              خسته خسته ام

از این همه جفنگ و انگ و ننگ و رنگ و  رنگ تان    

                                            خسته خسته ام

من از شما تفنگ تان و جنگ تان و فنگ تان  فشنگ تان                          

                                             خسته خسته ام

از این که هی بزن بزن بزن به زن به زن  برای زن

                                        خسته خسته ام

از این همه زار و زور و زر و زر به زن به زن

                                      خسته خسته ام

 

من از شما فرار می کنم شما شما جناب های عشق باز

                               من  از "من"ِشما شما شما

                                                              خسته خسته ام

فرار می کنم من از شما که عقل تان به چشمتان به چشمتان

                                 زمین ، به دیگران  ، هوا

                                                             خسته خسته ام

من احمقم که فکر می کنم که فکر می کنم که فکر می کنم

                                 از این که فکر می کنم 

                                                             خسته خسته ام

خسته خسته خسته خسته خسته از خود شما و دیگران

                               میان تان از اینکه رنج می برم   

                                                                    خسته خسته ام

 

گریه ی من و نگاه ایش و اوف تان و پیف و پوف تان

                                بازی دو دوزه ی نبرد نرد

                                                           خسته خسته ام

از این همه چرند و چرت و پرت و پرت و پرت

                       نبرد و   درد و     درد

                                                  خسته خسته ام

من از شما که خشتک شما دو تا شده    سه تا شده

                      صدا خفه خفه خفه شده   

                                                    خسته خسته ام

از این که حرف می زنم سکوت می کنم شما گلایه  می کنید

                        از این اگه مگه بشه  نشه

                                                  خسته خسته ام

الفرار و    الوداع و   الفغان و   داد و   هی فغان و

                              هی فغان و هی فغان       خسته خسته ام

از شما فرار و   از خودم فرار و    از خدا فرار و

                              از فلان و از فلان      خسته خسته ام

ای خدا به داد من برس  برس   برس  زود  زود

                         زود  زود  زود    زود باش   خسته خسته ام

از برادر و   خواهر و   فلانی و فلانی و

                       رفیق و  داش و  ماش        خسته خسته ام

خسته گشته ام ،   گشته ام گشته ام  نگرد نیست

                       از این که نیست نیست     خسته خسته ام

از لب و  لباس و  بو و  مو و  تی وی! و ترانه

                       از  هر آنچه  مردنی است  خسته خسته ام

 

غُر بزن بزن بزن  به زن  به زن   بگو

غر نزن نزن   زن     خسته خسته ام

از این دهان بسته و بسته و دل شکسته و شکسته و شکسته و

      لبی که بسته و بسته و بسته            خسته خسته ام

|+| نوشته شده توسط پاسندی در شنبه بیست و سوم مرداد 1389  |
 مادر
تقدیم می شود به کسی که راز اسطوره ها را به من آموخت: دکتر محمد ضیمران    

* هرگاه مادری بمیرد   جهان تعادل خود را از دست خواهد داد *

        ***********************

 کوچه ، باران خورده بود

درخت ها ، رعشه داشتند

خانه ، خورشید نداشت

خدایان

مادری را به تیر زده بودند

به جرم پرومته ای که نبود

و روشنایی که هر روز به خانه می برد

 

خدایان نانجیب

زندگی را به بند کشیده اند

و معابد دروغ را

به زاهدان فرعونی داده اند ...

افسارگسیخته کودکی هستم

که برخدایانش شوریده

و حیله ی دوستی شان را

حتی وقتی لباس عشق می پوشند

                             باور ندارد

 

  وقتی هر سلام

بوی طناب می دهد

به اختیار

دار بر دوش می کشم

و آهسته با خود می گویم :

خدایانی که مادران را در رنج می پسندند

     سزاوار ستایش نیستند

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه چهارم مرداد 1389  |
 انسان ، تنهاست

به خاطر طرح قضیه ی "استوانه ی سیاه" و طرح خلاقانه ی شیوه های حل مسئله   تقدیم می شود به : پرفسور ادوارد دوبونو 

ما به راستی هیچ نمی دانیم . زیرا که حقیقت در ژرفا پنهان است                                                                   دموکریتوس 

                    *********************

 □ می تازیم   بر خویش

مباد پس مانده باشیم

                 از دیگری .

و دیگری ،     همچنان در  همین اندیشه ...

 

  □اگر ماندن بر سکوهای پیروزی ،

جز  ، به فروکشیدن دیگری ممکن نباشد ؛

پا پس می کشم

از این جدالِ بد-سرانجام .

و  از تمسخرِ فروماندگان ،

                           می پرهیزم .

 

فرو-مايه گی ؛ برتری جستن است ، از دیگران ،

                                          نه از خویشتن ! .

 

□ پیروزی ،

          پلی است

  نه گذرنده بر نعش دیگر آدمیان ،

                 نه برساخته از نافهمی شان .

پلی است   گذرنده از خویش

  برای خودبودن ،

  تنها ، برای خودبودن ،

   نه فراتر بودن ،

    ازخود ، یا دیگری .

 

 □  انسان ، تنهاست

و تنها برتری- ش

برتری هاش بر دیگران .

او را نه چندان مرتبه ای عظیم است

که از خویشتن پیشی گرفته باشد .

فهم خویش را به کمیت سنجیدن ،

  آب انباریدن در صافی است .

 

آنکه خویشتن را برتر از دیگری پنداشته باشد

                   چگونه می تواند ، عدالت را برسازد ! .

 

□ نور را از سیاه-چاله گریزی نیست ،

و آدمی را  از تاریخ ،

این دروغِ بزرگ آدمی ؛

که پیش از هرکسی

بافنده گان اش برآن باور بسته اند ؛

معجز-گاهی که هرگز شفا بخش نبوده است .

در خویش فرو برده اجداد مان را ،

نیکان مان را ،

       برادران مان را ،

و افتخار اش ،  

اینک بر نگارنده گان اش مانده است .

            آیا مانده است ؟ ...

 

 □ تاریخ- نگاران ، همواره مرد بوده اند .

         آیا مرد بوده اند ؟.

یا ،   مانده درسیاه-چاله ی خویش .

 مانده بر سکوهای برتری( جویی ) :

 آرزوهای بربادرفته .

و تنها آرزوشان ،

   گذاردن نامی است

 از خویش ،

 خویش دروغین ،

بر برگی از این دروغ- پاره ها :

افتخاراتِ بی بهره :

                         تاریخ ! .

 

□ انسان ، تنهاست

چرا که خود را "نیک"می داند ( بِه از دیگران )

تنها خود را ،

و از این ، جنایت بیش بر نمی آید ، از موجودی  :

    برتری جُستن ؛

    نه خویشتنِ خویش را .

     از بازنگاهداشتن هم-نوعان اش ،

     از فهم زندگی ،

     از درک بهینه ی حیات ! .

 

□ با این همه سیاه-چاله در دل ،

با این همه دو رو-آینه در نگاه ،

با این همه موش که در دیوارها لانه کرده اند

کجا می توان خانه ای ساخت ،

برای نیک زیستن

         برای انسان زیستن ! ...

قلعه ای برای خویش ساخته ایم

با کلامی بر درگاه : "همه گان برابرند" .

و دیر زمانی است در فراسوی این گفتار

لبخندی موزیانه بر لب داریم .

وسوسه هامان در دل زمزمه می شوند :

                       "برخی برابرترند". 

 

□ انسان ، تنهاست ،

چرا که هنوز می پندارد باید"بِه ترین"باشد :

ایستاده بر سکوهای غرور ،

با سرخی ِ خون-گریه های فرو-مایگان ِ فرو-نگاه- داشته شده !

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه چهارم مرداد 1389  |
  زندان اندیشه
پیشکش به ریاضیدان،فیزیکدان،روانشناس،و فیلسوف حوزه ی علم :کارل ریموند پوپر

یکی از ضروری ترین کارهای زندگی ، دست کشیدن از آرزوهای متعالی است *


چه گویی که دانم .

چه گویی که  روان؛ شناسم .

آدمی ، خود  به  خویشتن  ناشناس است  .

چه گویی آن دانم

   که در این ات نیز درماندگی است .

 

  دیوانه ، داناست

 دانا   دیوانه  است

این ، آن است .

تو کدامی  ؟

   تو    چه دانی ؟

    در این پیچیده و در همیده- مفاهیم .

 

کور و کر

شل و افتاده .

تا خویشتن را تمام نخواهد

   دیگران را به قد برافراشتن اش   

      دستِ یاری نخواهد بود .

 

 به زندان ِ " اندیشیدن " گرفتاری

   چه دانی " اندیشه " چیست ! .

خطری که در کمین است  

   این است

    آن است

بزرگ-خطر  حتم ِ این و آن است .

 

این ، نه آن است و

        آن   نه  این .

     هم  هست  و   هم  نیست .

" اجتماع نقیضین احتمال پذیر است "

این منطق جدید من است

   که هیچ منطقی ، منطقی نیست .

اندیشه کن  

با منطق جدید

و پرسش هایِ خانمان برانداز    از خودِ اندیشه .

 

اندیشه ، زندان است

زندانی که بلعیده اینک- زمان را و زمانه را

         انسان را و انسان- ماندن را .

تا نَپُرسانی اش ،

تا شک نیفکنی اش ، این است .

 

دانستن ، جهل است

  گر به حتم اش حکم رَوَد  .

   دانایی    جستجوست

          رفتن و رفتن

              خواستن و خواستن

              پرسیدن و پرسیدن .

                            دائم  ، دائم .

 

می توانی ،  می تواند  ،  می توانیم

                   دانا باشیم  و  نادان ،

چرا که در منطق جدید :

"اجتماع نقیضین ، امکان پذیر است " .

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه دهم خرداد 1389  |
 
به خاطر " درباره ی الی "  ،پیشکش شد به : اصغر فرهادی

 * پیر شدن مردها در سنین کمتر از ۱۲۰ (!)سالگی ، نشانه ی آن است که از داشتن زنی مهربان محروم بوده اند  *

**********

پیران به قافیه غزل سازند

                  ما  به  بوسه  دیوان .

             ما ، ما جوان-دلان .

 

□ از لبِ لب توست

  تو که همه چیز منی

      که عشق   پدیدارِ همیشه است .

و از کنج آن اش است که آرام ِ دل بر آید .

 

پیران به نامی از عشق خوش اند

 ما که هر شب بر لب ایم ، بر لب ! .

به بوسه زنده ام

لمسِ سینه ای که تا گوش بر آن می چسبانم

       زندگی را برام می تپاند

           از رکودی که جهان ِ خدایان در آن گرفتار آمده است .

 

□  غزلی . غزلی . و هر قافیه خودی .

دست ات که به نوازش ،    تن روبد

 هر روزنی طراوت را به راستی در یابد .

تا تو را  لب  به   خنده  و است

           مرا زندگی به شادی است .

این همه ای  و    کلام    تا حد  این ات نیست .

   مرا توان سو نمودنِ نهایت قدر ات نیست .

خوبی . آن اندازه که باید .

 و بیش از آنی که وصفانم .

 

 □  صداقتی .

         صداقت (نایاب هر روزگاران) .

   از این ام است که ناتوانی روی نموده است

                                           در   وصفیدن .

در می یابی ، آنگاه که باید .

و این دست-گیر ِهمیشه ی من است .

من که به عشق ات

      ناسیری روح ام را می پُرانم .

   عشق ات مُهر به صداقت است  و

                                        مِهر صداقت  .

از دیری و دوری دیدار

از سردی  و سوزِ گرفتار- روزها

 از گرمای عطش-زا

.....  گفتن نه شایسته است

   اینجا که لبخنده ات

    ناچیزی شان را بارها به اثبات رسانده است .

تو را تا خنده بر لب  و     شادی بر دل است

        مرا عشق    آرامش- زا ست .

همین فعل ساده !   بالاترین دل-خوشی هاست .

از همین فعل ساده است که پی می برم : دوستم داری .

از لب- شادیِ  آرامش-  زای ت است

                که مانده ام

                        دل خوش به عشق .

 عشق !  ،  ای عشق !

 ای خالق دل-شادی های من !

ای که این زمان که من حیات دارم

           نام ات" س...." ست [عشق را در پستوی خانه نهان بایدکرد: شاملوی بزرگ]

 ای " قلب آرام " من ! .

 ای عشق ! . پیش آی . 

محتاجی اینک ام به توست

|+| نوشته شده توسط پاسندی در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389  |
 نوروزانه
 پیشکش به :

 ۱- مادر مهربان ام : که زن نمونه در استان مازندران انتخاب شد

۲- دوست خوبم : مهندس علیرضا فلاحتی - و دختر کوچکش رُز

۳- دوست خوبم : مهندس سید ضیاء الدین نبوی - شیمیدان و ستاره ی جامعه شناسی ایران

۴- مردم خوب و خونگرم  ایلام  و  کرمانشاه

  **

لب ات

       پیام- برِ مِهر است  و

                         عشق ریزان .

خورشیدان چشمات

یکی   این  است و

یکی  آن ندیده- جهان .

بندی   هر یک شان را اگر

هستی م را   هراس    گیرد .

به خالقی ت

ایمان بستم

  و افشاندم

         در دل

         عشق داده هات را ،

      تا زندگی را تهی نبلعد .

 

  خسته ام اگر و

         گاه غمین

    ندیدن ات

     این- گونه ام نماید .

باید ات به دل

بستگی ت را

     فُزون کنم

و آینه ی انتظار را

  از عشقیدنِ منت دار

               زُدایم ؛

               بلکه   آرام   یابم .

 

به آویز دوستی مان

گر گلایه می آویزم

 دل خویش آزرده می سازم .

که    مرا    سنجش عشق ات

بی گمان    کفه ای

            در  اختیار  نیست .

توازنی ،

   قلبیدن ام

   و تنفسیدن را .

کوچ ام به کجا ؟

که زیارت- گاهِ دائمی

و آرام- خانه ی پیوسته .

پتاه   کجا   برم

بِه از این بهشتِ آمده- خود .

جان   دهی ام

به گفتار   ،   به نوشتار ؛

        خالقِ خدایگان!

        باطل السحر ابلیسان!

کفریدم   به این و آن

و تو  را    به ایمانیدن

  یگانه یافتم.

   دخترکِ شکوفا!

   شرقیِ استوار!

   صداقتِ بی غروب!

 

بخشای ام

نادانستن قَدر ات را

و  گُذر

 از گناهِ رنجی که می دهم ات

زی خاطر ندانستنِ زیستنِ چگونه ام .

 

آغاز  ام

     دوستی را

        عشق را

    با خدایگانِ عالمیان 

    با عالمیان

گر  ام  مهر  هدیه کنی

 و    پوشانی

بر  اندام خستگی هام

 تبسم ِ زندگی زا ت را  

|+| نوشته شده توسط پاسندی در یکشنبه یکم فروردین 1389  |
 من نادان هستم !

 

به آدم هایی که فکر می کنن خیلی چیزها رو میدونن

  خیلی چیزها رو که نمیدونن  نمیشه یاد داد !

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه پنجم بهمن 1388  |
 دگرباشی در زبان (نظری کوتاه بر زبان از دیدگاه چامسکی)
پیشکش به  فیزیکدان برجسته  : پرفسور  استیفن  هاوکینگ

مردان بزرگ ، و رودخانه ها ، از بیراهه به راه خود می  روند                 

                                      نیچه

******

 زبانِ چامسکی !

 نوآم چامسکی، درهفتم دسامبر 1928 در شهر فیلادلفیا از ایالت پنسیلوانیا در ایالات متحده به دنیا آمد . و در رشته هایی از جمله: ریاضی، روان شناسی، زبان شناسی، فلسفه، تحصیل و مطالعه و تدریس نمود. او در ضمن از منتقدین سیاست های آمریکا در مسائلی از جمله ویتنام و عراق نیز بوده است.

او نه تنها جزو جامعه یهودیان منتقد سیاست های امریکاست، بلکه در شیوه های علمی خود مخالف و منتقد جدی مارکسیست ، و طرفدار سوسیالیست معقول نیز به شمار می رود .

نقش مؤثر او در زمینه علمی، تحقیقات او در زمینه تأثیرات زبان در امر آموزش و یادگیری و تأثیر متقابل زبان در رفتار و فرهنگ می باشد. که این نظریه از معتبرین ترین و آخرین نظریات مطرح در روانشناسی می باشد .

 

زبان از دیدگاه چامسکی :

از دیدگاه چامسکی، "زبان نوشتار مشتق از زبان گفتار است". او در پیرامون تعریف درست از زبان، واژه ای در پیرامون امر زبان مطرح می کند و آن هم نظریه ی "زبان زایا"( نظریه معروف وی دستور زایشی-گشتاری است که در دهه 1960 مطرح شد) یا زبان خلاق می باشد. یعنی زبانی که در آن شخص به ابداع در ساخت کلمات و ترکیباتی می کند که نمادی از خلاقیت در بازی با واژه ها به نظر می رسد. و در حقیقت ناشی از خلاقیت ذهن از امر زایش زبان است. از این رو او زبان را امری ثابت و غیر متغیر نمی پندارد و زبان پویا( زنده )را در حال"زایایی"( زائیدن=خلق کردن)می داند . او مراد از" خلاقیت زبان"را توانایی افراد اهل زبان در تولید و در فهم تعداد نامحدودی جمله می داند که هرگز به گوششان نخورده و چه بسا هیچ گاه نیز پیش از آنها در زبان نیامده باشد .   

چامسکی معتقد است زبان ابزاری است برای معنی. البته پیش از چامسکی، افرادی نظیر ویلهلم فون هومبلولت (۱۸۳۵– ۱۷۶۷) و فردینان دو سوسور ( 1857- 1913) نیز در اهمیت امر "زایایی زبان"( خلاقیت در زبان ) اصرار می ورزیدند .

چامسکی معتقد است"دستور زبان، همه ی جمله های زبان را می زایاند. دستور زبان زایا، دستور زبانی است که هر مجموعه معینی از جمله ها را روی مجموعه ی فراختر و شاید نامحدودی از جمله های زبان مورد توصیف می اندازد .

چامسکی در بیان وجه تمایز انسان و حیوان از امر "زبان" نام می برد. اما نه زبانی که در حلقوم قرار دارد و حیوانات نیز از روی شرطی شدن قادر به بیان چندکلمه می شوند. بلکه مراد او از زبان ابزاری است برای انتقال مفاهیم و ارتباط. حتی او تأکید دارد که زبان می تواند ابرازی برای برونداد ذهن / مغز باشد. از اینرو او تأکید دارد که با مطالعه امر زبان می توان به حوزه روان شناسی نیز قدم گذاشت و پی به اسرار نهفته در ناخودآگاه آدمی برد .

چامسکی از گفتگوی آزاد دفاع می کند و معتقد است باید زبان در بیان آزاد باشد: یک جامعه ی واقعا دموکراتیک جامعه ای است که در آن عموم مردم فرصت شرکت هدفمند و سازنده در سیاستگزاری اجتماعی در جامعه ای که در آن به طور مستقیم زندگی می کنند، در محیط کار و به طور کلی در جامعه داشته باشند. جامعه ای که حوزه های وسیعی از تصمیم گیری های مهم را از نظارت مردم دور می دارد، و یا نوعی از حکومت که به عموم مردم تنها فرصت تصدیق تصمیم های اتخاذ شده توسط گروه هایی از خواص را می دهد که بر جامعه ی خصوصی و دولت حکومت می کنند، به ندرت شایسته ی اصطلاح "دموکراسی"است(2/ 170) .

چامسکی معتقد است"زبان، آینه ی ذهن است". از این رو واژه هایی که ما در گفتگو بر می می گزینیم و دستور زبانی که برای گفتگو برمی گزینیم خود می تواند معرف ذهنیت ما باشد .

چامسکی در"زبان شناسی دکارتی" بحثی درزمینه ی زبان شناسی نوین و نظریات متأثرین در زبان علم و فلسفه را بیان می دارد. او از نگاه دکارت بیان می دارد که "زبان وسیله ای برای بیان آزاد تفکر و یا واکنشی مناسب در مقابل موقعیت های جدید است".

در همین راستا، از "دگرباشی" در گفتار دفاع کرده و نقل می کند:«سخن گفتن، تکرار همان گفته هایی نیست که به گوش می رسد... بلکه به زبان آوردن گفته های دیگر در مورد آن است» .

منابع :

1-چومسکی. نویسنده: جان لاینز. ترجمه : احمد سمیعی ، چ دوم 1376، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی   

2- زبان و مسائل دانش. نوم چامسکی، ترجمه : علی درزی،چ اول 1377، نشر آگه

3- زبان شناسی دکارتی، چامسکی ، ترجمه : احمد طاهریان ، چ دوم 1382، نشر هرمس

4- انسان شناسی فلسفی، هانس دیرکس ، ترجمه : محمدرضا بهشتی ، چ دوم 1384 ، نشر هرمس 

|+| نوشته شده توسط پاسندی در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388  |
 آیا واقعا " یافتم " ؟!
پیشکش به استاد علم و ادب : پرفسور محمدرضا شفیعی کدکنی

*  آیا واقعا " یافتم " ؟ !                    

پیش نکته :

روش های مختلفی برای رد یا اثبات یک نظریه وجود دارد. تئوری ها در دیدگاه کلاسیک باید خود را در میدان "آزمایش" به معرض آزمون همگان قرار می دادند. اگر اکثریت، یک تئوری را به عنوان علم می پذیرفتند، بقیه هم آن را امری علمی می پنداشتند. اثبات هر نظریه ای مربوط می شد به مشاهده پذیری آن رویداد، و قابل حس و تجربه بودن توسط همه ی آزمونگران. روش کلاسیک علمی، بر پایه ی مشاهده و تجربه پذیری استوار بود .

مثلابا مشاهده یN رخداد از یک پدیده، حکم می شد که این رویه برای N+1 مشاهده نیز قابل اثبات است. این شیوه ی اثبات "قضیه"، "استقرا" نام گرفت. یعنی اثبات حکم از طریق حرکت از جز به کل. استقرا بر مبنای اصالت "مشاهده" استوار بود. مثلا اگر شخصی به روستایی مراجعه می کرد، و در چند مشاهده ی اول پی می برد که آنها چشمانی آبی دارند، ممکن بود به همان تعداد مشاهده بسنده کند، و بر مبنای همان چند مشاهده حکم کند که: همه ی مردم آن روستا چشم آبی هستند(مثال از:منبع1/صفحه ی 5). نقض برخی احکام که مبتنی بر اصل مشاهده هستند، مطالعه در مورد روش های مبتنی بر "مشاهده" و "تجربه" را الزامی می کند .

قانون علت و معلول(Causality ) :

با مشاهده ی نور ماه، ممکن است تصور شود که ماه از خود نور دارد. با بررسی های دقیق مشخص شد که نور ماه از خورشید است، و ماه از خود نوری ندارد. ایجاد رابطه بین نورانیت(عاملA) و منبع نور(ماه یا خورشید=عاملB)، یک رابطه ی علت و معلولی است. با اصلاح دانش بشر، رابطه ی A وB تغییر کرد. یعنی برای یک معلول(A) دو علت(B) بیان شد. این روابط، متأثر از فهم ناشی از دانش عصری انسان هاست. در هر عصری معرفتی حاکم است که در تحلیل های علمی و فلسفی جریان دارد(در مبحث "پارادایم" به طور مفصل بحث خواهد شد). فهمی که ما از خورشید داریم، با فهمی که آدم های3000سال پیش از خورشید داشتند بی گمان تفاوت دارد. و بی شک، فهم انسان های3000سال آینده نیز نسبت به فهم ما متفاوت خواهد بود .

در هر عصری، در کشف های علمی، علتی برای معلول های واحد ممکن است بیان شود. این عیب نیست، بلکه به عقیده ی افرادی مانند"دیوید بوهم" (فیزیکدان):«یک معلول ممکن است بی نهایت علت داشته باشد»(2/54). همین امکان، به ما این اجازه را می دهد که برای اصلاح نظرات خود تلاش کنیم، و برای کشف علت های اصلی یک پدیده تلاش بیشتری را به کار ببریم. در گذشته های دور، ممکن بود حوادث طبیعی، از جمله زلزله و رعد و برق را به علت های ناکجاآبادی ربط بدهند(که به نوعی، تلاشی در قالب رابطه ی علت و معلولی به شمار می رود)، ولی تلاش های دانشمندان، علت علمی ای را برای این گونه پدیده ها کشف نمود(باز هم در قالب رابطه ی علت و معلولی)، که در عصر خود قابل اعتماد بودند. با گسترش ابزار سنجش و مشاهده، این اطمینان خاطر افزایش می یافت. و اگرچه ممکن است علم جدید رابطه ی دقیق و درستی را برای برخی پدیده ها درنیابد، ولی این قدرت را دارد که روابط نادرست و باورهای غلط گذشته در مورد علت بروز پدیده های طبیعی را اصلاح یا ابطال کند .

با طرح نظریه های جدید علمی، و ابطال بسیاری از احکام استقرایی(مبتنی بر مشاهده)، قانون علیت که مدعی بود هر معلولی، یک علت دارد، و آن علت هم از طریق"مشاهده"و"تجربه" قابل کشف است، مورد تردید واقع شد. در قانون علیت این پیشداوری ذهنی مرسوم بود که می توان با بررسی معلول، به علت واحد پدیدآورنده ی آن پی برد. به طور مثال، با مشاهده ی آسمان، خواهید دید که خورشید در حال حرکت است. ولی آیا به آسانی( با تکیه بر مشاهده)می توان گفت که خورشید به دور زمین در حال چرخیدن است. در حال حاضر می دانیم که زمین به دور خورشید می چرخد. و اصل قطعی"زمین مرکزی" که مدعی بود زمین ثابت است، و دیگر سیارات به دور آن در حال حرکت اند رد شد(با تلاش های کپرنیک و گالیله). اینکه "A" را به "B"ربط دهیم، ممکن است در قاعده ی علت و معلولی بگنجد، ولی دلیلی بر درست بودن این حکم نخواهد بود. روابط علت و معلولی نسبی هستند. چون همواره این احتمال وجود دارد که برای هر معلولی، علت جدیدی کشف شود .

"ماکس پلانک"(پدر فیزیک کوآنتومی)، پی برده بود که در اندازه گیری های واقعی(برای تعیین دقیق مکان و سرعت) هرگز نمی توان مقدار حقیقی یک کمیت را مورد سنجش قرار داد. می توان تا حداکثر دقت به مقدار یک کمیت نزدیک شد، ولی همیشه مقداری از فاصله تا حقیقت وجود خواهد داشت. بنابر این ما همواره نسبتی از حقیقت را مورد سنجش قرار می دهیم، و به همین ترتیب فهم ما از ماهیت پدیده ها حتی در علمی ترین نظریه ها همواره نسبی است . و نمی توان به آسانی دو پدیده را تابع روابط ساده ی علت و معلولی دانست. با پیدایش فیزیک جدید:«اصل علیت که تا به امروز پایه و شالوده ی هر پژوهش علمی بوده، بار دیگر محل تردید و تأمل واقع شده است»(32/149). برتراند راسل که همچون بسیاری از دانشمندان، بعد از مطالعه ی اصل عدم قطعیت به قانون علی شک کرده بود در باز تعریف خود از جهان می گوید:«جهان مجموعه ای است از نقطه ها و جهش های فاقد وحدت، فارغ از مداومت، عاری از ربط و ترتیب و خالی از هر محتوای دیگری که مسأله آموز عشق باشد»(4/97) .

از طرفی تحول علم در جهتی بود که نشان دهد:«حتی رویدادها تابع قانون علیت نیستند»(5/40). مثلا علت بروز سیل(به عنوان یک رویداد) می تواند با توجه به جنس خاک و نوع پوشش گیاهی منطقه های مختلف، متفاوت باشد. قانون علیت متکی مشاهده و آمار است. کارل گوستاو یونگ در این مورد می گوید : « علیت در واپسین تحلیل، چیزی بیش از یک حقیقت آماری نیست»(6/91). علم در هر یک از زمینه ها می تواند به طور مستقل به بررسی رویدادی خاص بپردازد. ولی بازهم می بینیم که مشاهده گران مختلف، نظرات مختلفی را در مورد یک رویداد واحد بیان می کنند.  عوامل فرهنگی و پیشداشته های ذهنی روی نگاه و مشاهده ی فرد تأثیرگذار است:«آنچه یک مشاهده گر می بیند، به عبارت دیگر تجربه بینایی مشاهده گر هنگام نگاه کردن به شی تا حدی به تجارب گذشته، معرفت و انتظارات وی بستگی دارد»(7/37) .

مجاورت و نزدیکی دال((signifierو مدلولsignified))، علیت را به اثبات نمی رساند. بلکه باید رابطه ی باثبات تری یافت می شد که آن هم به طور قطع نمی توانست توجیه کننده ی رابطه درست علت و معلولی بین دو پدیده باشد. و این از آن جهت بود که عده ای معتقد شدند:«ماهیت فرایندهای واقعی فیزیک قابل تصور نیست»(5/159). و به همین دلیل می بینیم که فیزیک و فلسفه بسیار به هم نزدیک می شوند. بسیاری از نظریه های علمی در اثر تحلیل های فلسفی است که به درک ماهیت آن می توان پی برد. وقتی فیزیک، قضیه ای را در مورد نور یا زمان بیان می کند، ماهیت پرسش های فلسفی نیز تغییر می کند. با تغییر و اصلاح نظریه های فیزیکی، فلسفه بیش از هر علم دیگری نیازمند اصلاح اصول اولیه، و پرسش های وجودی خود می شود .

پایان علیت :

در گذشته، روابطی که در حوزه ی علم مطرح می شد، بیشتر ناشی از فلسفه های صرفا ذهنی بود. با آغاز دوران معاصر و شکست تابوهای قرون وسطایی، علم به جنبه های تحلیلی(بررسی جز به جز) مسائل روی آورد. بر اساس دیدگاه های "امپدوکلسی"(490-435 ق .م) عناصر تشکیل دهنده جهان عبارت بودند از : آب، باد، خاک،آتش(8/121). این باورها مبتنی بر اعتماد مردم به شخص ارائه کننده ی نظریه بود، نه مبتنی بر آزمایش و تجربه های علمی. دوران رنسانس، تجدید بنیان های علمی بر اساس تجربه بود. تجربه ای که مبتنی بر سنجش های دقیق با ابزارهای علمی بود. در آستانه ی قرن بیستم نیز نظریاتی مطرح شد که غیر از مفاهیم مادی، جنبه های فرامادی را در دل ماده متصور می دانست. این ها نیز گام های بلندی بود جهت یافتن روابط علت و معلولی جدید. چیزی که می توانست حتی از تجربه نیز فراتر برود .

به طور مثال می دانیم که ماده، چیزی است که جرم دارد و فضا را اشغال می کند. ولی با طرح مسائلی مثل"انرژی" و تعمیم آن در مورد مسائل تجربی، "اصالت ماده" زیر سؤال رفت. چرا که در باب مسأله ی انرژی این امر مطرح شد که ماده به انرژی، و انرژی نیز به ماده قابل تبدیل شدن است(نظریه ی اینشتین). این قضیه نشان می داد که ماده می تواند به چیزی تبدیل شود که نه جرم دارد، نه فضا را اشغال می کند(انرژی)، ولی در عین حال وجود عینی دارد. کشف این روابط و تحلیل فلسفی آنها می توانست نوید این امر باشد که روابط علت و معلولی، و حتی اصول موضوعه ی متصور در علم قدیم و حتی جدید در حال تحول بنیادین است . 

دیگر، ذره، ذره(ماده) نبود، بلکه خصلت های انرژیک و موجی(فرامادی) نیز از خود بروز می داد. کشف این روابط علت و معلولی جدید(یعنی رابطه ی بین ماده و انرژی)، کثرت علت، حتی در مورد رویدادهای واحد را به اثبات می رساند. با طرح مفاهیمی از جمله"موج" در فیزیک، اصول فلسفی فیزیک کلاسیک به هم ریخت، و پرسش های جدیدی مطرح شد:«آیا قانون علیت بر طبیعت حاکم است یا خیر ؟. تصویر ذره ای در پاسخ می گوید: نه»(5/206). با این توصیف، فلسفه نیاز به بازشناخت معرفت گذشته ی خود پیدا کرد. در فرضیه ی"غار افلاطونی"، افلاطون در پی آن بود که بگوید ما همواره به سایه ای از حقیقت دسترسی داریم. و حقیقت همواره پنهان است. افلاطون در كتاب هفتم رساله ی جمهور، تمثيل"غار"را متذكر مي شود. در تفسير"غار افلاطوني"آمده است:«

مردمي در غاري عميق زنداني هستند و آنها را چنان به زنجير كشيده بسته اند كه نمي توانند سرهايشان را حركت دهند و بجنبانند. پشت سر آنها ديواري است و در وراي آن آتشي شعله ور است. مردمي در زير آن ديوار در رفت و آمد هستند، و اشياء مختلفي را، از جمله تمثال آدميان و جانوران را ، بر فراز ديوار نگاه داشته اند كه سايه هاشان بر روي ديوار غار كه زندانيان ناظر آن هستند، مي افتد. زندانيان فقط اين سايه ها را كه از تمثال ها و شكل ها و اشياء ديگر بر ديوار مي افتد مي بينند؛ و چون از كودكي در آن غارها زندگي كرده اند، واقعيت هاي ديگرا را ياد نمي آورند. آنها گمان نمي برند كه اين سايه ها فقط تصويرهاي ناقص اشيايي هستند كه آنها قادر به ديدنشان نيستند، در نتيجه سايه ها را به اشتباه، واقعيات مي انگارند»(9/51) .

این چیزی است که فیزیک جدید نیز گویا در حال تأیید آن است:«جهان رویدادها عبارت است از فعالیت های ماده و فوتون ها، و صحنه ی این فعالیت ها فضا و زمان است. پس، دیوارهای سرداب افلاطونی که ما در آن زندانی هستیم فضا و زمان اند و سایه های حقایقی که ما، به مدد خورشید برون، روی دیوارها می بینیم ذرات مادی است که حرکات آن ها را روی زمینه فضا و زمان مشاهده می کنیم. و حال آن که حقایق خارج از سرداب که این سایه ها را ایجاد کرده اند بیرون از فضا و زمان اند»(5/224). یعنی فیزیک جدید نیز به وجود علتی ورای این روابط علت و معلولی نظر دارد، و در پی کشف و شناخت ناشناخته های علم است، که در ورای ذرات مادی قابل تصور است. علت های دیگر، همواره برای رخدادهای واحد متصورند. ما فقط سایه ها را می بینیم، و "چه"بودن آنها را حدس می زنیم و می آزماییم. در پناه این آزمون و خطا پیش می رویم. و این خود ماهیت علم است؛ یعنی نو به نو شدن .

افرادی همچون کارل ریموند پوپر، "اصل علیت" را در قلمرو متافیزیک قلمداد می کنند. او می گوید:«من"اصل علیت" را نه می پذیرم نه منکر می شوم، بلکه به بیرون کردن این اصل"متافیزیکی"از قلمرو علم خرسندم»(10/80). از لحاظ اینکه قانون علیت سعی در تأیید نظریه های کلی و جهانی داشت، آن را در قلمرو متافیزیک فرض گرفته اند. در ديدگاه كلاسيك حوادث عالم را تابع قانون عليت مي پنداشتند، اما:«علم امروز نشان مي دهد كه حتي رويدادها تابع قانون عليت نيستند»(11/40) .

استقرا (Induction) :

نیوتن هنگام گذر از باغ سیب و "مشاهده"ی افتادن سیب، پی به جاذبه ی زمین برد. از این رو روش استقراگرایی را "روش نیوتنی" نیز می نامند(14/76 ). 

روش های اقامه ی استدلال(حجت)بر 3 قسم اند :«

1-   قیاس:که در آن ذهن با استفاده از اصول و قضایای کلی ای که درستی آن معلوم است، به مطلوب خود منتقل می شود...در قیاس، ذهن از کلی به جزیی سیر می کند .

2-      استقرا:که در آن، ذهن شماری از جزئیات را بررسی کرده، و از آنها یک حکم عام استنباط می کند. و ذهن از جزیی به کلی سیر می کند .

3-   تمثیل:که در آن، ذهن از حکم یک شی به حکم شی دیگر، به خاطر جهت مشترکی که میان آنها وجود دارد، منتقل می شود. و ذهن از جزیی به جزیی سیر می کند»(12/17) .

در تعریف قضایای کلی آمده است:«قضایای کلی، احکامی هستند که همیشه برقرار می باشند»(1/21). و در تعریف استقرا نیز گفته شده:«استقرا، حجتی است که در آن ذهن از قضایای جزئی به نتیجه ای کلی می رسد»(13/303). مثلا با تقسیم عدد2بر2 می بینیم که باقی مانده می شود صفر. و همین کار را برای اعدادی نظیر4،6،8 و.... نیز تکرار می کنیم، و مشاهده می کنیم که باقی مانده ی آنها نیز صفر می شود. بنابر این مشاهده، پی می بریم که باقی مانده ی تقسیم اعداد زوج بر2صفر می شود. مثال های دیگری را نیز برای شرح مسأله ی استقرا، و چگونگی استدلال در این روش می توان بر شمرد. در ریاضی اصل استقرا به این صورت بیان می شوند:«فرض کنیدP(n)حکمی درباره ی عددطبیعیn باشد. اگر p(1) درست باشد و از درستیp(k) ، درستی p(k+1) نتیجه شود، در این صورت p(n) برای هر عدد طبیعی n نیز درست است»(1/11) .  

در استقرا، به دو طریق می توان در مورد مجموعه داده های موجود به استدلال پرداخت. از این رو، 2 قسم برای استقرا می توان در نظر گرفت:«

1-   استقراء تام(Induction complete) : افراد مورد نظر محصور و معدود باشند، و هر یک جدا جدا مورد بررسی قرار گرفته باشند، و پس از آن حکم کلی صادر شود .

2- استقراء ناقص(Induction incompelete ): در صورتی است که افراد مورد نظر نامعدود باشند و ما تعدادی از آنها را متصف به صفتی بیابیم و آن گاه این حکم را تعمیم دهیم و بگوییم همه ی افراد آن کلی(چه آنها که بررسی شده اند و چه آنها که بررسی نشده اند)دارای آن صفت هستند » (13/302) .

یکی از روش های استدلال علمی، همان طور که در بالا آمده"استقرا"ست، که روش حل مسأله از جز به کل است. این نظریه توسط فرانسیس بیکن (1626-1561) قوام یافت(14/19). بیکن را می توان بنانهنده ی علم جدید دانست. فرانسیس بیکن نشان داد که هدف علم بهبود بخشیدن به وضع انسان کره ی خاکی است(7/9). او حتی جان خود را بر اثر یک آزمایش علمی از دست داد. او در حالی که سعی داشت در هوای سرد، شکم مرغی را پر از برف کند و تأثیر سرما را روی مرغ بیازماید دچار سرماخوردگی شدید شد، و به همین دلیل نیز جان خود را از دست داد. او دانایی را عین قدرت می پنداشت.او معتقد بود : «دانایی بشر، توانایی اوست»(14/21). او می خواست بر اساس اصل"مشاهده"به آزمون بپردازد. در مورد"مشاهده" گفته شده است:«مشاهدات که گاهی محسوسات نیز خوانده می شود، قضایایی است که عقل به واسطه ی آنچه با حواس خود ادراک می نماید، به آن حکم می کند»(12/128) .

 اما استقرا چه می گفت. اندیشه ی اصلی استقراگرایی این است که:«علم از مشاهده آغاز می شود، و مشاهدات به تعمیم ها(قوانین و نظریات)و پیش بینی می رسد»(14/22). دانشمندان در روش استقرا با مشاهده ی پدیده ها و جمع آوری داده ها و تکرار مشاهده و دقت در آن، کارشان را آغاز نموده، و سپس به فرضیه و نظریه پردازی می پردازند. پوپر در بیان ماهیت استقرا می گوید:«مسأله استقرا عبارت است از بررسی حجیت و شرایط صدق استنباطات استقرایی» (10/40). اما قوت استقرا در استدلال پذیرکردن قضیه ها نیاز به بررسی در مورد کارکرد آن در زمینه های علمی دارد .

روشی که بیکن پیشنهاد می کند به روش"استقرا"شهره است، که در مقابل"قیاس"(استنتاج) قرار دارد. قیاس، اثبات حکم از کل به جز است. بیکن بر استقرای قدما خرده می گیرد، ولی در مورد روش استقرای خود می نویسد:«برای جستجوی حقیقت و کشف آن دو راه موجود است: اول اینکه ذهن از ادراک جزئیات به"کلی ترین احکام و قضایا"می جهد، و از قضایای مذکور که حقانیت آنها را ثابت و لایتغیر تلقی می کند به قضاوت و کشف "قضایای میانه" می پردازد...دوم اینکه قضایا را از محسوسات و جزئیات استخراج می کند و متدرجا و مستمرا بالا می رود، تا در نهایت خود را به کلی ترین قضایا می رساند. این روش درست است، ولی هنوز درباره آن کوششی به عمل نیامده است»(15/153). در تعریف استدلال استنتاجی(Deductive reasoning)آمده است:« استدلال استنتاجی روش نتیجه گیری با استفاده از حقایقی است که درستی آنها را پذیرفته ایم»(1/20) .

"مثال نقض" و"برهان خُلف"( اثبات غیر مستقیم)، جزء روش های استنتاجی به حساب می آیند. در بحث استدلال استنتاجی، نتیجه ی کلی این است که پاسخ به دست آمده در مسأله همواره درست است، اما با یافتن یک مورد مثال نقض می توان کلیت این مسأله را رد کرد. هنگامی که به این طریق یک برهان کلی را رد می کنیم، از روش مثال نقض استفاده کرده ایم(1/21) .

گاهی وقت ها برای اثبات یک قضیه، ابتدا فرض می کنیم که حکم قضیه درست نباشد. آنگاه با استفاده از روش استنتاج به یک تناقض می رسیم(1/30) :« برای استفاده از برهان خلف گام های زیر را در نظر می گیریم :

گام 1: فرض می کنیم نتیجه ی مطلوب درست نباشد .

گام 2: نشان می دهیم که این فرض نتیجه ای به دست می دهد که حقایق دانسته شده را نقض می کند .

گام 3 : حال که به یک تناقض رسیده ایم، معلوم می شود که فرضی که در گام اول کرده بودیم نادرست است. بنابر این نتیجه ی مطلوب باید درست باشد» (1/31) .  

تردید در استقراگرایی :

با مشاهده ی1000 کلاغ سیاه نمی توان حکم کرد که کلاغ هزارویکم حتما سیاه خواهد بود. و سپس به این نتیجه ی کلی رسید که: همه ی کلاغ ها سیاه هستند! . به آرامی تناقض هایی در قضایایی که بر امر"مشاهده"استوار بودند پدیدار شد. و اصول موضوعه ای که سال ها درست انگاشته می شدند، غلط از آب درآمدند. مثلا ؛

الف) در ریاضی، در مسأله ی "مجموعه" ها این اصل پذیرفته شده بود که :

1-      هر مجموعه ای، زیرمجموعه ای به نام تهی دارد .

2-      تهی، یک مجموعه است .

بر حسب این دو اصل، می دانیم که تهی یک مجموعه است. حال باید زیر مجموعه ای به نام "تهی" نیز داشته باشد(از این جهت که یک مجموعه فرض شده است). و این خود، یک تناقض است، چرا که می دانیم تهی مجموعه ای است که عضوی ندارد. به صورت خلاصه، با این تناقض یک اصل کلی مورد تردید قرار گرفت .

ب) اگر با مشاهده ی یک کلاغ سیاه، و سپس دو کلاغ سیاه و...N کلاغ سیاه، نتیجه بگیریم که همه ی کلاغ ها سیاه هستند، این امر در "استقرا" پذیرفتنی بود. ولی اگر مثال نقضی بتوان یافت که این مسأله را نقض کند، حکم کلی استقرا نیز رد خواهد شد .

ج) اگر کسی ادعا کند که به همه  ی"اسرار عالم"آگاهی دارد، و علمش در حدی است که به همه چیز آگاه است، این قضیه یک امر کلی است. حال چگونه می توان دانست که او همه چیز را می داند؟. برای اثبات این امر، باید دانش شخص تحقیق کننده نیز در حد دانش مدعی باشد، یا از او بیشتر باشد. اگر علمش بیشتر از فرد مدعی باشد، پس حداقل یک مدعی دیگر(شخص تحقیق کننده) وجود دارد که شخص مدعی اول از آن آگاهی کمتری دارد. که این خود رد آگاهی به همه ی اسرار عالم توسط شخص مدعی اول است. در این شرایط، دانش تحقیق کننده نیز در فهم و داناییِ مدعی دانایی شریک است. بنابر این یکه بودن مدعی اول نیز نقض می شود، و ادعای او مبنی بر یکتا بودن خود در امر"دانایی"و"آگاهی به اسرار عالم" نقض خواهد شد .

با پیدایش مسائل جدید، و ابزار دقیق مشاهده و محاسبه و فهم، بازشناخت اصل استقرا ضرورت یافت. در زمینه های علوم جدید، تردیدهای جدی ای به معرفت های گذشته وارد می شد. و با کشف های نو، دری تازه به روی معرفت بشری باز می شد. اگرچه آن نیز انتظار اصلاح و تجدید نظر را می کشید. علوم تجربی، بر زمینی نرم و منعطف گام می نهادند. به طوری که می شد گفت:«علم عینی، هیچ چیز"مطلقی"ندارد. علم، بر زمینی سخت بنا نشده است. ساختار جسورانه نظریاتش- به تعبیری- بر باتلاق است»(14/161) . 

"مشاهده"نیز اصالت و صحت و مطلق بودن خود را پس از سست شدن"استقرا"وانهاد. مثال بوقلمون برتراند راسل در زمینه ی نسبی بودن مشاهده بسیار جالب است. برای رد حالت عام استقرا، برتراند راسل مثالی دارد که به نام "بوقلمون استقراگرای برتراند راسل"معروف است. این مثال از این قرار است:«این بوقلمون[استقراگرای برتراندراسل]در اولین بامداد حضور خود در مرغداری ملاحظه کرد که ساعت نه صبح به او غذا دادند. با این حال چون استقراگرای خوبی بود در قضاوت و نتیجه گیری تعجیل نکرد. او منتظر شد تا مشاهدات زیادی از این که در ساعت نه صبح تغذیه می شود گردآوری کند، و این مشاهدات را تحت اوضاع مختلف وسیعی، در چهارشنبه ها و پنج شنبه ها، در روزهای گرم و روزهای سرد، در روزهای بارانی و روزهای خشک، انجام داد. هر روز گزاره مشاهدتی دیگری به فهرست خود اضافه کرد. سرانجام وجدان استقراگرای او رضایت داد و دست به استنباطی استقرایی زد و نتیجه گرفت که:«من همیشه در ساعت نه صبح تغذیه می شوم». افسوس که معلوم شد این نتیجه به صورت قاطعی غلط است، زیرا شب کریسمس به جای اینکه تغذیه شود گلویش بریده شد. استنباطی استقرایی با وجود مقدمات صادق، منتهی به نتیجه ای کاذب گردید»(7/27-26) .

علم جدید بر پایه ی"ابطال پذیری" پیش می رفت، نه "اثبات پذیری". یعنی اثبات شده های علمی، چندان امیدی به تبدیل شدن به گزاره های کلان و ابدی نداشتند. دیگر نمی شد به طور قطع گفت که هر چیزی که علم بر اثبات آن نائل می شود"مطلق" است، و همواره درست. بلکه موضوع های علمی دارای ماهیت ابطال پذیری اند، و همواره منتظر"نقد"برای تداوم و اصلاح خویش اند. با جدی شدن این نقدها، بسیاری به رد نظریه ی استقرا پرداختند. "لی بیگ"در سال1865م، نخستین کسی بود که به طور جد به رد روش استقرایی در علوم طبیعی برخاست(10/43) .

پوپر نیز با طرح اصل ابطال پذیری، توانست راه را برای بحث در مورد مسائل متافیزیکی باز کند، و ارزش آنها را از نو مورد بحث قرار دهد. با طرح نظریه ی ابطال پذیری، او مدعی شد:«نه تنها مابعدالطبیعه می تواند معنی دار باشد، بلکه می تواند ارزش مثبتی برای علم داشته باشد»(14/222). این بدان معنی بود که علم خاصیت ابطال پذیری دارد، و آنچه خود را از گزند ابطال مصون می بیند و خود را از نقد مبرا می داند، به حوزه متافیزیک تعلق خواهد داشت. در حوزه ی متافیزیک، استدلال های علمی، چندان معتبر نیستند، بنابراین تلاش علمی برای تغییر و ابطال گزاره های متافیزیک بیهوده به نظر می رسد. مثلا برخی اعتقاد دارند که دود کردن گیاه"اسفند"، شیطان و چشم-زخم را از انسان دور می کند، و دفع بلا می نماید. حال با کمک از ابطال پذیری پوپر در این مورد چه می توان گفت. البته نمی توان این قضیه را رد کرد(یعنی ابطال نمود)، چرا که این قضیه به حوزه ی امور متافیزیکی تعلق دارد. فقط می توان این را گفت که چون این گیاه باعث از بین بردن میکروب ها می شود( این گیاه را در قدیم به علت خاصیت میکروب کشی در محیط توالت ها می سوزاندند)و نتیجه ی عملی آن دورکردن میکروب(بلایا) می باشد، پس می توان به جهت کارکرد و نتیجه ی مثبتی که دارد از آن به عنوان یک کار مثبت استقبال کرد. علم، فقط می تواند مسائل علمی را که ماهیتی ابطال پذیر دارند رد کند، بنابر این در موراد دیگر، می تواند به نتایج باورها و رفتارها رجوع کند، اگر نتیجه ی مثبتی برای آن متصور است، به عنوان پدیده ای در حوزه ی متافیزیک، باید رفتاری تعاملی با آن برقرار سازد .

با طرح ابطال پذیری، استقرا که روشی جهت اثبات قضایا بود، قوت حجیت خود را تضعیف شده یافت. پوپر به عنوان کسی که استقرا را به عنوان روش علمی نمی پسندید، معتقد بود مشاهده که گام اول در استقرا برای اثبات یک حکم است، نمی تواند مقدم بر حدس باشد. از نظر او:«مسائل و تلاش برای حل آنها از طریق فرضیه ها، نظریه ها یا حدس ها، مقدم بر همه ی مشاهدات است»(16/60). به طور مثال، نیوتن با مشاهده ی افتادن سیب، جاذبه را ندید، بلکه وجود چیزی به نام "جاذبه ی زمین" را "حدس" زد. در مورد ماهیت جاذبه هنوز باب تحقیق بسته نیست، و جا دارد که در مورد ماهیت و منشأ آن تحقیق شود. ممکن است آنچه امروزه به عنوان جاذبه ی زمین از آن نام می بریم، چیزی جز همان حدس اولیه ای نباشد که در مورد نور ماه نیز به ذهن ما می رسید(ماه از خود نور ندارد، ولی در گذشته این باور رواج داشت که ماه از خود نور دارد) .

از نظر پوپر، ما در کشف های علمی، بیشتر به حدس متکی هستیم. کار علم نیز جستجوی روشی برای اثبات این حدسیات است. علم، دائم در جستجو ست، و حتی زمانی هم که به چیزی یقین می کند، در پی تحلیل و تفسیر بر می آید، تا مبادا بر خطای دائمی بماند. از دید پوپر:«علم جستجو برای یافتن حقیقت است، نه یقین»(16/67). ما به دنبال دانستن هستیم، نیاز به دانستن و کنجکاوی همیشه با ماست. ما برای حدسیات ذهنی خود دنبال روشی می گردیم که به اثبات آن نائل شویم. دانایی های ما، بخشی از حدسیات ماست. آنچه باید بدانیم این است که:«ما نمی دانیم. ما حدس می زنیم»(16/66). حدسیات ما همان الهام و شهوداتی هستند که برای نخستین بار به ذهن ما خطور می کنند. در تعریف"حدس"نیز آمده:«حدس نوعی الهام است و نخستین مرتبه ی آن را تشکیل می دهد»(17/40) .

ما برای حل مسائل خود، از پیش برنامه ریزی نشده ایم، و جبر تاریخی نیز بر ما حکومت نمی کند. ما قدرت خلاقیت و نوآوری در حل مسائل را داریم. این ویژگی را داریم که از تجربه های پیشینی برای حل مسائل حال کمک بگیریم. پوپر نیز در این زمینه معتقد است؛ما:«مرتبا به روش آزمون و خطا عمل می کنیم»(16/92). ابطال گرایی نیز تأکید دارد بر اینکه:«علم با آزمون و خطا، یعنی با حدس ها و ابطال ها، پیشرفت می کند»(7/51) .

روش هایی که خود را از خطا مصون می دانند و در پی صدور احکام کلی و ابدی هستند، خطای معرفتی ما هستند. یعنی دقیقا در همین نقطه های معرفتی است که ما از حدود علم خارج می شویم، و هر نوع استدلالی که اقامه کنیم، نوعی حرکت ضدمعرفتی، و معرفت کاذب به حساب خواهد آمد. بیان اصول کلی و اصرار بی خطا بودن آنها از دید افرادی نظیر "کایرابند" نظری مهلک است. از نظر او:«تصور اینکه می توان، و باید، علم را مطابق قواعد ثابت و جهانشمول حیات و استمرار بخشید هم غیر واقع بینانه است و هم مهلک»(7/158) .

به همین ترتیب، پوپر به این دلیل که استقرا، سعی در صادر کردن احکام کلی و قطعی دارد، آن را رد می کند، و می گوید:«چیزی به نام استقرا وجود ندارد» (16/93). پوپر با رد استقرا، روش دیگری را پیشنهاد می کند. به عقیده ی او:«ما بدون شهود، به جایی نمی رسیم»(16/134). که شهود، همان روش مبتنی بر حدس است. مثلا اگر پوپر، جای نیوتن بود، بعد از مشاهده ی افتادن سیب می گفت:من"حدس"می زنم که افتادن سیب به دلیل وجود جاذبه ی زمین  باشد .

پوپر مایل است در مورد نظریات علمی، به روش "انتقادی" عمل کند، و حتی"اصل ابطال پذیری" را مطرح ساخت تا از این طریق، علم، به چیزهایی اطلاق شود که نقدپذیر و ابطال گرا هستند، نه قطعی و جبری. ما از طریق مشاهده نمی توانیم مدعی اثبات پذیری امری کلی بشویم، از همین رو، پوپر در نقد استقرا می گوید:«استقرا وجود ندارد، بلکه همواره آزمون و خطا وجود دارد»(18/27). کار استقرا تلاشی بود برای رسیدن به یقین، در حالی که:«ما باید در پی کشف حقیقت باشیم، نه یقین»(18/28) .

پی نکته :

کسی که سخن از یقین می گوید، هنوز در فضای استقرا سیر می کند و در پی اثبات چیزی است که از اساس ماهیتی سیال دارد. دانشمند کسی نیست که مدعی دانایی های جهانشمول باشد، بلکه کسی است که از نقد نظریه های خود استقبال کند، و چشم انتظار اصلاح و یا ابطال نظریه های خود توسط دیگران باشد. یک دانشمندخوب، کسی است که میز نقد تشکیل می دهد و دیگران را دعوت می کند که برای نقد آراء او دور هم جمع شوند، تا به او در اصلاح نظریه های خود کمک برسانند. دانشمندان واقعی، به طور جمعی با هم عکس می گیرند(بدین معنی که از غرور به دورند). در حالی که دانشمندان کاذب( کسانی که مدعی شناخت و یقین مطلق هستند)تنها به قطعیات خود تکیه دارند، و از ایستادن در کنار دیگران و عکس گرفتن با آنها پرهیز دارند! .

دانش، امری عام است. به قول ضرب المثل ایرانی: همه چیز را همگان دانند. بنابر این ادعای همه چیز دانی، و دیگران را رد کردن و خود را بر مسیر یقین پنداشتن، خطای معرفتی است. این گونه افراد، متعلق به حوزه ی علم نیستند، بلکه همان طور که پوپر گفته بود آنها و دانش شان، به حوزه ی متافیزیک تعلق دارند. ادعای آنها مبنی بر عالم و علامه بودن نیز کذب است. خارج از حوزه ی علم(یعنی مربوط به حوزه ی مسائل جهانشمول و متافیزیکی)هیچ کس نه عالم است، نه دانشمند. بلکه دانشمند کسی است که در پی نقد و ابطال است، نه اثبات و تحمیل. به شیوه های کلامی(تلاش برای اثبات نظریه های متافیزیکی از طریق بازی های زبانی)نیز استدلال آوردن، و سعی در علمی جلوه دادن مسائل کلان، همان طور که گفته شد خطای معرفت است."دانا" کسی است که به نادانی خود نسبت به داشته های علمی خود آگاه باشد، و انتظار ابطال علم خود را همواره داشته باشد(همان طور که سقراط بود) .

سقراط در سال470 ق.م در آتن به دنيا آمد، و در سال 399 ق. م شهيد راه فلسفه و دانش شد. او محكوم به مرگ شد، چرا که مي پنداشت: ديگران نمي دانند، و نمي دانند كه نمي دانند، ولي من نمي دانم و مي دانم كه نمي دانم(19/42). از ادعاهایی که در آنها جملاتی مثل"من می دانم"،"من مطمئن هستم" باید پرهیز کرد، و می توان گفت مدعیان چنین گزاره هایی، معرفت کاذب را یقین می پندارند. آنها دچار"کوررنگی معرفتی"هستند .

با طرح نظریه ی معاصر(آغاز قرن بیستم)"نسبیت"، از طرف اینشتین نیز ردیه ای برای استقرا طرح شد. او مدعی شد:«هیچ روشی استقرایی وجود ندارد که بتواند به مفاهیم بنیادی فیزیک بینجامد»(20/47). این گفته ها انقلابی در معرفت بشری ایجاد کرد. رد استقرا، انقلابی در علوم طبیعی بود. چرا که:«طرد و انکار روش استقرایی به منزله ی سلب مهم ترین ویژگی های علم تجربی است، و باعث فروشکستن دیواره ی فاصل میان علم و نظریه پردازی های متافیزیکی می گردد»(10/47) .

البته خود اینشتین نیز در پی کشف قوانین ساده ای بود که جهانشمول باشند. او حتی به"اصل عدم قطعیت"و احتمالی بودن رفتار پدیدارهای زیر- اتمی اطمینان نداشت. و در مورد نور نیز مدعی بود که سرعت نور در همه ی دستگاه ها ثابت بوده، و برابرC (300هزارکیلومتردرثانیه)می باشد. این ادعا، یک ادعای کلی بود و به طور قطع صحیح پنداشته می شد، ولی با اندازه گیری های بسیار دقیق، مشخص شد که سرعت نور ثابت نیست و حکم کلی اینشتین نیز ابطال (نقد و اصلاح) شد  .

در عرصه ی علم، اصل نباید بر ابدی و حتمی بودن تئوری ها و قضایایی باشد که توسط دانشمندان هرچند بزرگ ارائه می شود. بلکه دانشمند و دانش باید هر لحظه منتظر"ابطال" نظریه های خود باشند، و از این امر استقبال کنند. دانشمند کسی است که از نقد آرای خود، و احیانا ابطال نظریه های خود دچار خوشحالی می شود، نه کسی که بر منتقدین خرده می گیرد، و آنها را با چوب "یافتم، یافتم"(تعبیر ارشمیدسی)، که نشان از ادعای فهم قطعی و مطلق داشتن است طرد می نماید .

 

سرچشمه ها :

1-     جبر و احتمال. بیژن ظهوری زنگنه و...، سال1377، وزارت آموزش و پرورش ایران

2-     جهان هولوگرافیک ،مایکل تالبوت ،ترجمه داریوش مهرجویی، چاپ اول 1385، انتشارات هرمس

3-     تصویر جهان در فیزیک جدید ،ن : ماکس پلانک،ت : مرتضی صابر،چ چهارم 1364،انتشارات امیرکبیر

4-     جهان بینی علمی، برتراند راسل، ت: حسن منصور ، چ چهارم 1378، نشر آگه

5-     فیزیک و فلسفه، نویسنده: جیمز هاپوود جینز،ت:علی قلی بیانی،چ چهارم1383،انتشارات علمی و فرهنگی

6-     رؤیاها. کارل گوستاو یونگ.ت: ابوالقاسم اسماعیل پور. چ سوم 1386. نشر کاروان

7-     چیستی علم. آلن فرانسیس چالمرز. ت: سعید زیبا کلام. چ پنجم 1383، نشر سمت

8-     روانشناسی شخصیت، یوسف کریمی،چ دوازدهم 1387، نشر ویرایش

9-     سرآغاز هاي علم در غرب، ديويد سي.ليندبرگ، ت : فريدون بدره اي، چ اول 1377 ، انتشارات علمي و فرهنگي

10- منطق اکتشاف علمی ، پوپر ، ت : سید حسین کمالی ، چ سوم 1384 ، انتشارات علمی و فرهنگی

11- فيزيك و فلسفه، سر جيمز هاپوود جينز، ت : علي قلي بياني ، چ چهارم 1383 ، انتشارات علمي و فرهنگي

12- منطق 2 ، محمدرضا مظفر، ت : علی شیروانی،چ پانزدهم 1385 ، انتشارات دارالعلم

13- منطق صوری(جلد اول و دوم) ،دکتر محمد خوانساری، چ سی و ششم 1387، انتشارات آگاه

14- فلسفه علم در قرن بیستم ،  ن : دانالد گیلیس ،ت : حسن میانداری ، چ اول 1381، سمت و موسسه فرهنگی طه،

15- احوال و آثارو آراء فرانسیس بیکن ، دکتر محسن جهانگیری ، چ دوم 1376 ، انتشارات علمی و فرهنگی

16- زندگی سراسر حل مسأله است ، کارل ریموند پوپر ، ت : شهریار خواجیان ، چ چهارم1385 ، انتشارات مرکز

17- منطق 1 ، محمدرضا مظفر، ت : علی شیروانی،چ پانزدهم 1384 ، انتشارات دارالعلم

18- می دانم که هیچ نمی دانم، کارل پوپر ، ت : پرویز دستمالچی ، چ دوم 1385 ، نشر ققنوس

19- حكمت يونان، شارل ورنر ، ت: بزرگ نادرزاد، چ سوم1382 ، انتشارات علمي و فرهنگي

20- فیزیک و واقعیت ، آلبرت آینشتاین ، ت : محمدرضا خواجه پور ، چ سوم 1384 ، انتشارات خوارزمی

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 حضرت تلویزیون !
پیشکش به : جورج اورول

 * متفکرین مطبوعاتی داریم، متفکرین رسانه ای، رادیویی، تلویزیونی. متفکرینی که جز در رسانه ها متفکر نیستند. متفکرینی که اگر در تلویزیون ظاهر نشوند، چیزی برای گفتن ندارند . ژاک دریدا     ***

حضرت تلویزیون !            

  قرار شد برویم مراسم شامدهی.وقتی رسیدیم،مهمان های دیگر هم آمده بودند.سلام و احوالپرسی کردیم. به محض نشستن سر جاهایمان، یکی گفت:"کنترل" (تلویزیون)کجاست؟. همه عجله داشتند تا سریال فلان را ببینند. همه نشستند و با دقتِ تمام به صفحه ی تلویزیون خیره شدند. در حین دیدن، در مورد سریال نظر هم می دادند.

بعد از سریال، سفره پهن شد. سر سفره، فلانی دوست داشت شبکه ی فلان را ببیند، و فلانی دیگر هم می گفت سریال فلان در حال پخش شدن است، بهتر است آن را ببینیم. صدای به هم خوردن قاشق و چنگال با صدای چانه زدن برای دیدن فیلم در هم پیچیده بود. بالاخره فلانی که از همه بزرگ تر بود گفت بزنین فلان شبکه، الان قسمت فلان ام فلان سریال شروع شده. بالاخره روی همان شبکه توافق شد. در حال جمع کردن سفره ی شام هم، صدا را زیاد کردند تا وقتی وسایل به آشپرخانه منتقل می شود صدا به آنجا هم برسد .

بحث بر سر واقعی بودن قصه ی همان فیلم بالا گرفت. فلانی معتقد بود اگرچه این فیلم فلان است و فلان، و هزار تا عیب دارد، ولی دارد دردهای جامعه را بیان می کند. فلانی دیگر هم معتقد بود این فیلم ها بدآموزی دارد، و فرهنگ جامعه را از بین می برد. فلانی دیگر که مویی سپید کرده بود می گفت: بذارید لذت ببریم از زندگی، ما که توی جوونی چیزی از لذت نفهمیدیم، بذارین این آخر عمری لااقل از لحاظ تصویری لذت ببریم .

فلانی که آدم سوادداری نسبت به بقیه بود، معتقد بود این جور فیلم ها را همه باید ببینند، تا عادی سازی شود. بچه ها هم باید یاد بگیرند که با این مسائل آشنا شوند. بالاخره ما از پشت فلانجا که نیامدیم. به این جور تنوع ها هم نیاز داریم .

فیلم که تمام شد، فلانی که جوان بود آمد و گفت من یکCD  خریدم از فیلم های اکشن، هرکسی دوس داره بشینه ببینه...

ساعت خیلی زود می گذشت. فیلم از نیمه نگذشته بود که فلانی گفت بهتر است زودتر به خانه برگردیم، تفسیر خبر فلان شبکه سر ساعت فلان شروع می شود. آقای فلانی قرار است راجع به فلان مسأله حرف بزند. بهتر است زودتر برویم تا به آن برنامه هم برسیم .

مهمانی در حالی در حال تمام شدن بود که همه دنبال"کنترل" بودند که دستگاه پخش فیلم را خاموش کنند. کنترلش معلوم نبود کجا افتاده. توی همین شلوغ پلوغی ها بود که ما از خانه خارج شدیم. آن شب، ما بعد از سال ها دور هم جمع شده بودیم، تا دیداری تازه کنیم. ولی خب چاره چه بود. فیلم های مهم رو نباید از دست می دادیم. آدم باید از مسائل روز باخبر باشه!. آدم باید از دردهای جامعه باخبر باشه!. البته همه ی این ها رو فلانی که جلوی ماشین نشسته بود می گفت ...

 به خانه رسیدیم. بلافاصله کلیدهای برق را زدند، و تلویزیون را روشن کردند. فلانی تند تند لباسش را عوض کرد و بالشتی زیر سرش انداخت و دراز کشید. بعد داد زد: این تشک مرا بیندازید. بگذارید لااقل اینجا با خیال راحت بشینیم برنامه ی مورد علاقه مون رو ببینیم. توی مهمونی که نذاشتن حرف حرف ما باشه .

تفسیر خبر با حضور پرفسور فلانی شروع شده بود، در حالی که آن فلان پرفسور صحبت می کرد، همه سعی می کردند مهر تأیید بر تفسیر او بگذارند، و به فلانی بگویند: دیدی همون شد که من می گفتم. دیدی مقصر فلان مشکل، فلانی بود. همه ی تقصیر ها گردن فلانی است. من که صدبار گفتم فلانی از همه گردن کلفت تر است. دیدید پرفسور فلانی هم نظر منو داشت .

فلانی که جوون تر بود گفت اگه یادتون باشه من فلان ماه بود که اینو گفتم. شما هم دیر به تحلیل من رسیدید. من همیشه قدرت پیشگویی بالایی دارم. حالا هم حاضرم قسم بخورم که هفته ی بعد فلان مسأله را فلانی مطرح می کند تا فلان مسأله را لاپوشانی کند. اگر در فلان مسائل از فکر ما جوان ها استفاده بکنند زودتر به فلان نتیجه می رسند .

ساعت از نیمه شب گذشته بود. همه دور و بر تلویزیون به خواب رفته بودند. تلویزیون روی وضعیت"اسلیپ تایمر"(ساعت خواب) بود، و فلان دقیقه بعد از اینکه همه خوابیدند، خاموش شد .

صبح زود بیدار شدم. فکر می کردم اولین نفری هستم که بیدار شده. دیدم فلانی جلوی تلویزیون نشسته و داره زیر لب غُر میزنه. می گفت آخه این هم شد مجری. هی اظهار فضل می کنه. مگه توی فلان مملکت آدم قحط اومده که این بی سواد رو میارن توی برنامه ی صبحگاهی .

کار صبحگاهی ام را انجام دادم. تصمیم گرفتم برای صبحانه، فلان غذا را بخرم. رفتم مغازه ی سرکوچه. صاحب مغازه داشت همان شبکه ی فلان را که فلانی نسبت به آن انتقاد داشت را نگاه می کرد. تا مرا دید گفت:عجب مجری باسوادیه. واقعا که به همه چی تسلط داره. توی فلان مملکت اگه یه دونه از اینها داشتن بهش جایزه ی نوبل می دادن .

مانده بودم که چه جوابی بدهم. دکاندار در حالی که یک چشمش به تلویزیون و یک چشمش به خواسته ی من بود، فلان غذا را به من داد .

به خانه که برگشتم فلانی هنوز پای همان برنامه بود و داشت همچنان انتقاد می کرد. سفره را همان جلوی تلویزیون پهن کردیم . بعد از غذا بلافاصله به سمت محل کار حرکت کردیم ....

 وارد اتاق کار شدم. دیدم فلانی زُل زده توی گوشی موبایل. پرسیدم چه خبر؟. گفت بی خبری. گوشی های جدید مدل فلان- شرکت آمده بازار، من یکی اش را خریدم. واقعا کیفیتش خوبه. دارم برنامه ی شبکه ی فلان را از طریق موبایل می بینیم. بعدگفت فلان دقیقه ی دیگر توی اتاق آقای معاون قرار است راجع به فلان قضیه جلسه برگزار شود .

فلان دقیقه ی بعد رفتیم توی اتاق جناب معاون. نشسته بود پشت میز، و تلویزیون بزرگی هم روبرویش روی دیوار نصب بود، که از فلان مدل جدید بود. داشت برنامه ی شبکه ی فلان را می دید. از همه خواست که فعلا بنشینند و این برنامه ی جالب را ببینند، تا بعد راجع به فلان مسأله صحبت شود .

فیلم حدود فلان دقیقه طول کشید. بعد حرف های آقای معاون شروع شد. آقای معاون از همه خواست که نظرشان را راجع به شیوه ی تبلیغات در تلویزیون، و این که تبلیغات شرکت را از کدام شبکه پخش کنند مطرح کنند .  

فلانی گفت: بهتر است ...... و فلانی هم گفت: ... تلویزیون ها را ...... فلانی دیگر هم گفت: .... خاموش کنیم ...

 به خانه برگشتم. فلانی که ناهار را پخته بود، جلوی تلویزیون لم داده بود و داشت فلان برنامه راجع به فلان چیز را می دید. بعد بدون نگاه به من گفت: بی زحمت تا این برنامه را از دست ندادم، لطف کن سفره را بیاور همین جا پهن کن. می دانم خسته ای. من هم مثل تو خسته ام .

همچنان که مشغول پهن کردن سفره و آوردن وسایل بودم، فلانی و فلانی هم که بیرون از منزل بودند آمدند و نشستند سر سفره ی ناهار. در حالی که جلوی تلویزیون مشغول خوردن ناهار بودیم فلانی گفت: فلانی ما را برای دو شب دیگر برای شام دعوت کرده. گفت دل مان برای شما تنگ شده. من هر کاری کردم که دعوتش را رد کنم نشد، خودش هم گفت که برای تک تک ما زنگ می زند و جداگانه هر کدام را برای مهمانی دعوت می کند .

فلانی گفت: بهتر است نرویم، چون فلان سریال همان شب از شبکه ی فلان پخش می شود، ممکن است آن را از دست بدهیم .

  بالاخره مهمانی برگزار شد و ما به اتفاق هم رفتیم خانه ی فلانی. فلانی که از دیدن ما خیلی خوشحال و ذوق زده شده بود ، بلافاصله بعد از نشستن مان گفت: این "کنترل" تحویل شما، هر کانالی که دوست دارید بزنید، ولی جان هرکسی که دوس دارید ساعت فلان بزنید فلان شبکه که فلان سریال جذاب را ببینیم .

اتفاقا این سریال، همان سریالی بود که فلانی نگران بود که مبادا توی این مهمانی نتواند آن را ببیند. با این حرف فلانی، و پیشنهادی که داد، فلانی و فلانی خیلی خیلی خوشحال شدند ..... بعد نشستند و در حین فیلم، مسائل فلان را، به فلان مسأله ربط دادند، و از اینکه می توانستند مسائل را به این راحتی بفهمند و حل کنند از خودشان خیلی راضی بودند . 

|+| نوشته شده توسط پاسندی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 بارانی می بایست
 پیشکش به مردی که گریخت ! تا کوچک نماند:

    حاج قربان ...

**

نگاه را  سمتی    ،   حرف   را    سویی  اگر ،         

                            به  دل- سوزاندن  است .

دل- تنهایی را  ،  نغمه ی دست-خواهی  را

                                           نه دمی   ،   نه پاسخی .

                                                      آنچه   هست   ،     آنچه نمی باید  ...

شادی-گاه  ، تهی از دل-خریداری .

                           مهر  ،   گم  در آوازهای ِ ناآرام

                                                                ازدحامِ تنهایی ! .

از صبح–گاهان    تا   خفتن-گاه   ،   گلایه است و گلایه .

       و  هر گلایه  ،      بوی درمانده گی در خود دارد .

دست  ،  تنگ   می دارند  ؛  دل- بخشی  و   مهر-گستری را .

به میزبانی   گر   در آیند ،

منت- لقمه شان   ،  شأن  از  آدمی  بَرَد .

به    نوایی    رسند    اگر   ،

           دست   وانهند     از  یاری .

  به   تلاشیدن   خو  نکرده ،

لقمه  در محدوده ی دست ا گر  باشد ،     بردارند ،

          و  اگر  زحمتی  خواهد ،   وانهند .

سقف جهان–بینی   ،   کوتاه ،

          و  جز    " بینی" ،  بلنداش  در خیال نمی گنجد .            

                                                    

به گفتار ،  قهرمانان اند ،   به عمل-گاه   دریوزه .

جهانِ کوچک شان   ،  خواری ِ انسان است .

                                          آدم-خواری است ! .

می آزارَدَم این . می آزاردم ...

                       زیستنِ اینگونه  ،   با   اینگونه گان !

 

□ گندم  را    کاشت  ، سودی نیست .

                    چرا که  " حوا "  بیم آتش (  ِ تنور ) دارد ! .

چشمه ی چکامه اگر خشکید  ،   و " آدم"  از  " انسان "  اگر  نَسُرود ،

                                                                از  حقیر-خواهی است .

جای ِ   "هم"- خواستن  ،    سیبی  را  قناعت نمودن ،

                                 این   خود  حرمت- نانگهداریِ عشق است . 

نان  و  نمک ،    برکت و حرمت اگر وانهاد ، و انسان نیز

                                            پاسخِ  لعن-خواری است ! .

آرزوها کویرانده شد  ،   در این ترسِ خود-ساخته ؛ در این درمانده گی ،

                                   و  نفرینِ مدام  ،  از خویشتن  تا  انسانیان .

لعن-گویی ِ زمان و زمین ، کار کوچکان است  .    ناچیزاندن  انسان است ...

 

تا کِی ناسزا ؟ ! . 

 برخیز ! .   برخیز     تا   ایستاده  میری  .

           تا حرمت  به  انسان   باز  گردد .

 تا  جز  بزرگی   نخواهد .  تا  از درِ درمانده گی  برجهد .

انسان ! ،  مهر  کن .

مهر  ،  دور است . دور .  دور از  لعن- نَفَسان !

بدان  و   مهر کن .  بدان و    مهر  شو .

دست     گشاده دار  .  که  دوزخ ،  چشم و دل  تنگی است .

 

□ پنهانیدن بغض  ،  و چشم-آب   ، 

                          از  دردِ کوته- خواهی است ،

                                                 و   زیستن  میان  اینگونه گان . 

بارانی می بایست

                   این سمت ها 

                                   که    سو     به   سوزاندن است

                                                 زندگی  را   ،   و دل را ،

                                                 از خویشتن تا انسانیان !     

|+| نوشته شده توسط پاسندی در جمعه یکم آبان 1388  |
 درس فراموش شده :
پیکش به مرد زحمکتش و با صفا: مشهدی ابراهیم نعمتی

27 روز بود که "رحمت"فوت کرده بود. او در اثر تصادف موتورش با ماشین در سه راه اسلام آباد(ساری)چند روزی در بیمارستان بستری بود. و بالاخره در اثر شدت جراحات فوت کرد. حدود 22 سال سن داشت، و یک سالی می شد که ازدواج کرده بود. مثل اینکه قرار بود چند ماه آینده جشن عروسی بگیرد...

با مادرم به روستای ماکران رفتیم. هنوز پارچه های سیاه بر در و دیوار خانه ی مشهدی ابراهیم نعمتی آویزان بود. طاهره خانم(همسر مشهدی ابراهیم)، مادرش و عروسش در خانه بودند. رفتیم در اتاقی که چندین عکس رنگی از رحمت قرار داشت. یاد سال ها پیش افتادم که توی همین اتاق،10-15 نفر آدم هر شب به سختی می خوابیدیم. ساعت 4 صبح بیدار می شدیم که برویم سر مزرعه ی مردم برای کارگری و دروی برنج.

هر صبح همه چیز رو به راه بود. صبحانه ی مفصل با نان گرم. ما برای مشهدی ابراهیم کار نمی کردیم. بلکه از خانه اش استفاده می کردیم و برای مردم به صورت روزمزدی کار می کردیم، و در ازایش شالی دریافت می کردیم. رحمت آن روزها یادم هست که صبح زود بیدار می شد و با مشهدی ابراهیم که یک موتور گازی داشت برای خرید نان می رفت.

رحمت خیلی ریزه و لاغر بود. پدرش خیلی او را دوست داشت. همیشه با او شوخی می کرد. عشق این را داشت که سوار تیلر بشود، یا با آن بازی کند. پدرش همیشه او را در کنارش سوار می کرد، و می برد سر مزرعه ی خودشان ....

توی همان اتاق پرخاطره نشستیم. با همان حال و هوای قدیم. حتی جای عکس ها بعد از10-12سال تغییر نکرده بود. دیوار و فرش ها هم همان شکل سابق را داشتند. بچه های مشهدی ابراهیم همه به قول خودشان جابجا شده بودند(سر و سامان گرفته بودند)... مادربزرگ رحمت شروع کرد به مویه کردن برای داغ جوانمرگ شدگی رحمت. من به عکس توی شالیزار رحمت نگاه می کردم. و با خودم احساس می کردم زمان چقدر زود می گذر و آدم ها چقدر زود بزرگ می شوند. و چقدر زود می میرند ...

مشهدی ابراهیم بعد از نیم ساعتی آمد. پیراهنی سیاه به تن داشت. روبوسی کردیم. زیاد نمی توانستم حرف بزنم. بغض داشتم. رحمت را با همان معصومیت چندین سال پیش تصور می کردم، و افسوس می خوردم که چرا نتوانستم توی این سال هاکمترین کاری برای این خانواده ی مهربان بکنم .

مشهدی ابراهیم به جای اینکه به یاد فرزندش باشد، هی به پدرم خدابیامرزی می داد. یک خاطره هم از او تعریف کرد.  یک بار ظاهرا پدرم از مشهدی می پرسد که چرا این همه آدم کارگر را تابستان ها به خانه اش راه می دهد، و برای آنها کلی خرج می کند، در حالی که برای خود او دو-سه روز هم کار نمی کنند، که مزد آنرا هم دریافت می کنند. مشهدی ابراهیم می گفت: روز ی دهنده خداست. از هر دستی بدهی از همان دست می گیری، هر چقدر از خلق خدا بیشتر پذیرایی کنی، برکت سفره ات بیشتر می شود، و خدا نعمت بیشتری به آدم ارزانی می کند...

از صبری که مشهدی ابراهیم داشت، حیرت زده بودم. می دانستم که چه زندگی سختی دارند، و در عین چقدر دست و دلباز و مهمانپذیر هستند. همیشه دستش برای کارهای خیر دراز بود...

ما عادت داریم وقتی که دچار کوچک ترین مشکلی می شویم کلی به زمین و زمان بد و بیراه می گوییم. از همه چیز انتقاد می کنیم، غیر از خودمان. دیدن دوباره ی مشهدی ابراهیم با این روحیه ی شکرگزاری که حتی در شرایطی که داغ جوان دیده بود باز هم شکر نعمت های خدا را می گفت به من درس های بزرگی می داد. درس هایی که بیش از گفتن، نیاز به عمل کردن داشت. درس بزرگ زندگی از امروز باید برای من این باشد: قدر نعمت هایی را که دارم  بدانم .   

|+| نوشته شده توسط پاسندی در چهارشنبه هشتم مهر 1388  |
 آن کودتای سیاه ! - به مناسبت 28 مرداد
پیشکش به مرد بافضیلت : سید محمود علایی طالقانی

مرحوم طالقانی بعد از آزادی از زندان در سال46 ، بر مزار مصدق رفت . و در حالی که یک سال از در گذشت پیشوای نهضت ملی ایران می گذشت ، ضمن اهدای یک جلد از مجموعه تفسیرهای خود (پرتوی از قرآن ) ، یادداشتی برآن نوشت : "بسم الله العزیزالمنتقم . اهداء ثواب تلاوت و تفکر در آیات این جلد از تفسیر به روح پاک و شکست ناپذیر مفتخر شرق و اسلام و موجب سربلندی ایرانیان شرافتمند- مرحوم جناب دکترمحمدمصدق- رحمت الله و برکاته علیه. 29اسفند1346- سیدمحمودطالقانی"(راهی که نرفته ایم،ناشر:مجتمع فرهنگی آیت ا... طالقانی) .

مصدق منشاءتحولات عظیم فکری وعملی و راهبردی در ایران وحتی جهان بوده است . نهضت ملی و به تبع آن نهضت مقاومت ملی و سایر نهضت های پس از آن ، ثمره ی صبر و علم وآگاهی افراد از جان گذشته ی زیادی است که برای استقلال وآزادی کشور ایستادگی کردند . کودتای28مرداد تیری بودکه به سمت این حس استقلال طلبی و به ویژه پیشوای این نهضت ( مصدق ) شلیک شده بود . استعمار با همدستی استحمار ، پیش از همه با فروافکندن مصدق و دولت ملی اش ، زمینه سازکودتای سیاه سال32بوده است.

به قول خودمصدق"به من گناه زیادی نسبت داده اند ، ولی من خود می دانم که یک گناه بیشتر ندارم وآن این است که تسلیم بیگانگان نشده و دست آنها را از منابع طبیعی ایران کوتاه کردم . و در تمام مدت زمامداری در سیاست خود یک هدف داشتم وآن این بودکه ملت ایران بر مقدرات خود مسلط شود (متن دادگاه سلطنت آباد).

وابستگی نیروهای سنتی به دربار پهلوی ، یکی از عوامل موفقیت کودتای آمریکایی- انگلیسی 28مردادبود . شعبان جعفری که تحت تأثیر بهبهانی قرارداشت ، عامل موثری در ایجاد فضای رعب و وحشت در مردم و دوری گزیدن آنها در جریان به ثمر رسیدن انقلاب ملی ایران در آن سال ها بود (زندگی نامه مصدق،انتشارات قلم ، ص107) . شاه و دربار نگران قدرتمندشدن مصدق و احیای نیروی خفته دوران مشروطه طلبی در مردم بود.

مصدق بسیاری از درباریان را تبعیدکرد ، و حتی اشرف پهلوی را نیز به تبعید فرستاد . شاه در نزدیکی کودتا مجبور به فرار از ایران شد . از هیمن روکاشانی طی چند نامه نگرانی خود را از این خروج ابراز داشت:"اعلیحضرت همایون شاهنشاهی ، خبرمسافرت غیرمترقبه اعلیحضرت همایونی موجب شگفتی ونگرانی فوق العاده قاطبه اهالی مملکت و پایتخت شده..."( پیامهای کاشانی ، محمددهنوی ، انتشارات چاپخش).

همچنین او در مصاحبه با مجله ی المصور چاپ قاهره نیزگفته بود:"شاه با فاروق تفاوت دارد . پادشاه ایران نه مانند فاروق فاسد و هوسبازاست نه دیکتاتور و مستبد . شاه یک مرد تربیت شده عاقلی است" (اطلاعات ، 10/1/32). اما عقلانیت شاه به اندازه ای نبودکه به جای تکیه برقدرت مردمش به نیروهای خارجی تکیه نکند.

جبهه ی ملی که در19آبان 1328به رهبری مصدق ، اعلام موجودیت کرده بود تمام تلاش خود را برای قطع دست بیگانگان در تسلط بر منابع ملی ایران از جمله نفت به کاربرد . ملی کردن نفت صرفا یک کارسیاسی یا اقتصادی نبود،بلکه ایجادحس زنده بودن وبیدارباش مردمی دربرابرخوابی بودکه عوامل استحمار درسر می پروراندند . نهضت ملی شدن نفت ، زنگ بیدارباش نیروهای خفته ای بودکه توانایی های ذاتی خود را نادیده گرفته بودند . و مصدق این زنگ را با تمام توان در ایران و منطقه به صدا درآورد.

انحلال شرکت نفت انگلیس ، صدوربخشنامه جهت رعایت مقررات مذهبی درماه رمضان ، اعلام تعطیل رسمی روز وفات امام جعفرصادق ، ممنوعیت خریدوفروش موادمخدرومشروبات الکی ، قطع رابطه با انگلیس ، قطع رابطه با اسرائیل ، پایه گذاری جامعه ی مدنی ، رعایت آزادی بیان وعقیده ، مخالفت با تمرکز قدرت درکشور ، دوری گزینی از کیش شخصیت و شخصیت پرستی ، قانون گرایی،رعایت حق بیت المال،حذف رانت های حکومتی ، صبوری در برابر مخالفان، آشنایی با حقوق و رعایت آن در عمل ، زنده کردن فرهنگ ملی ودینی ، خلع ید بیگانگان، از ده ها اقدام و ثمره ی دولت ملی مصدق بوده است.

مصدق توسط روزنامه تایم مردسال1952معرفی شد (یکسال پیش ازکودتا) . محبوبیت جهانی مصدق ، باعث کاهش نفوذ دربار و کاسته شدن ازقدرت مطلقه ی آن شده بود . در پی ناکامی کودتای 25مرداد ، شاه از ایران خارج شد . ولی عوامل سنتگرای وابسته به دربار با اجیرکردن اراذل و اوباش و با برنامه ریزی بیگانگان به خانه ی مصدق حمله بردند و در 28مردادموفق به سقوط دولت ملی مصدق شدند.

بهبهانی سه روز بعد از سقوط دولت مصدق تلگرافی به نزدشاه نوشت:"پیشگاه بندگان اعلیحضرت همایون شاهنشاهی .دست خط تلگرافی مبارک زیب وصول یافت.ازخداوندسلامتی وجود مبارک و بقای سلطنت عظمی اسلامی راخواهانم . انشاءالله عین تلگراف مبارک رابه عرض عامه برسانند . همه انتظار پادشاه معظم محبوب خود را دارند"(اطلاعات،شنبه 31مرداد1332).

و بدین ترتیب حکومت استبدادی پهلوی، 25سال دیگر تداوم یافت . مصدق محاکمه وتبعیدشد و در احمدآباد ، محل تبعید خود دفن گردید . بدیع الزمان فروزانفر در نوروز1332شعری رابه دکترمصدق تقدیم کرد:

ای مصدق ثنا سزاست تو را     

همت اندرخورثناست تو را

زانکه زین سرزمین به حول الله

دست بیگانه ازتو شد کوتاه

نفتخواران حیله آورپست

رشته چاره شان زتوبگسست

راستی را که مردمرد تویی

زانکه با دیودرنبرد تویی

گرچه انگیخت او به حیله سیاه

یک سرمو دلت نگشت ازراه

سخنی مختصر بگویم من

در دلت نیست جز حب وطن

عید نوروزبرتو فرخ باد

هرچه پرسی زبخت پاسخ داد 

|+| نوشته شده توسط پاسندی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
 عاشق
 پیشکش به فیلسفوف نکته سنج : پرفسور داریوش شایگان

                آتش ، همواره در آتشزنه به خواب رفته است

                                                         فدریکو گارسیا لورکا

 *

خفاشها   در اضطراب

جغد ها  در هراس

 

کرمی ( من ) در پیله

پروانه ( عاشق ) می شود! 

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 اسیر
تقدیم به  متفکر برجسته: پرفسور حسین بشیریه

  هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال می ریزد مرواریدی صید نمی کند

                                                   فروغ فرخزاد

 *

 

چه انتظار غریبی است : خوشبختی

از فال پرنده ای که اسیر است  !

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  |
 شباهت عجیب !
پیشکش به مرد بی کینه و دروغ : پرفسور سید حسن امین

 *

برنامه ی " اردی بهشت " یک برنامه ی فرهنگی روزانه است که از ساعت 12 تا 13 از شبکه ی چهارم سیمای ایران به صورت زنده پخش می شود . این برنامه مجری ثابت ندارد . بلکه دو طرف گفتگو کارشناس– مجری هستند. در برنامه ی روز چهارشنبه (17/4/88 ) دکتر فریده مهدوی دامغانی مهمان ویژه ی برنامه بودند ، که با خانم "ملک مرزبان" در مورد آثار و ترجمه های خانم مهدوی دامغانی گفتگو می کردند . بحث بر سر آثار ترجمه ای کلاسیک دکتر مهدوی به ویژه"کمدی الهی دانته " بود که مورد تشویق و استقبال بی سابقه ی ایتالیایی ها واقع شد .

دکتر مهدوی در 28 تیرماه ‌سال‌1342 در تهران‌ به‌ دنیا آمده، اما بزرگ شده‌ی فرانسه است. ‌پدرش‌ استاد الهیات دانشگاه‌ «هاروارد» است‌ و خودش دکترای‌ ادبیات‌ اروپا با گرایش ادبیات‌ قرون‌ وسطی‌ دارد. شوهرش خلبان است و از او سه فرزند ( به نام های فرید ، نسیم ، مهدی ) دارد. او به زبان های : انگلیسی ، فرانسه، ایتالیایی، اسپانیایی، لاتین و اندکی پرتغالی ، تسلط دارد و تا کنون بیش از دویست و چهل کتاب ارزشمند در ادبیات جهان را ترجمه نموده است.که در حدود یکصدو نود جلد از این آثار تا کنون به چاپ رسیده که از آن جمله می توان به ترجمه ی کمدی الهی اثر دانته اشاره نمود .

ایشان در سال 2003 میلادی به عنوان مترجم برگزیده جهان انتخاب شدند. همچنین دوم مردادماه 85 مصادف با 24 ژوئیه 2006 بالاترین نشان لیاقت ایتالیا به پاس خدمات ارزشمند وی در حوزه ی فرهنگ به ایشان اهدا شد. .همچنین ایشان نخستین غیر ایتالیایی هستند که موفق به کسب این نشان( نشان "کمن داتره") شده اند .....

 

خانم دکتر مهدوی ، چهره ای آراسته ، با آرایشی ملایم داشت . یک مانتوی کاملا پوشیده ، به همراه مقنعه ای مشکی هم داشتند که حتی کوچک ترین مویی از سر ایشان مشخص نبود . در دست های خود نیز تعداد زیادی انگشتر نگین دار در هر دو دست داشتند . به علاوه اینکه یک ساعت مدل جدید با یک-دو مچبند تزئینی نیز در دست داشتند.

خانم مهدوی خوشحال بود که توانسته روی آثار ارزشمند کلاسیک دنیا و همچنین آثار دینی از جمله صحیفه سجادیه و نیز نامه های امام علی و ده ها کتاب دینی دیگر کار کند . ایشان معتقد بودند کارهایشان باعث می شود که چهره ی واقعی و مهربانانه ی دین اسلام برخلاف آن چهره ی خشنی که برخی تمایل دارند نمایش دهند ، عرضه شود. و با افتخار بیان کردند که تلاش خواهند کرد تا چهره ای از اسلام به جهانیان ارائه دهند که باعث جذب بیشتر مردم به این دین شود . و خود را نیز خادم و کنیز این دین دانستند .

اما ، مسأله اینجا بود که هنگام تماشای این برنامه ، شخصی کم سواد در کنارم نشسته بود و نمی گذاشت برنامه را با آرامش و دقت نگاه کنم. دائم به قیافه ی خانم مهدوی ایراد می گرفت و می گفت که صدا و سیما نباید این جور زن ها را با این قیافه و این همه انگشتر نشان بدهد . به ویژه به مدل ساعتی که خانم مهدوی در دستش داشت حساسیت نشان می داد و می گفت این ها مال جوان های قرتی است . معتقد بود که این کارها بی ناموسی است .

من حرف نمی زدم . سعی می کردم حواسم به تلویزیون باشد . ولی آن مرد منتظر  همراهی من بود . و دائم ایراد می گرفت و اصلا به حرف های خانم مهدوی گوش نمی داد .

با خودم گفتم شاید این بنده ی خدا فرق آدم تحصیل کرده با آدم قرتی را نمی داند . و به علت کم سوادی اش دارد از روی ظاهر قضاوت می کند . ولی مسأله از نظر خودم به این سادگی ها هم نبود . چرا که یاد موضوع دیگری افتادم :

 سال گذشته در ایام محرم و صفر ، شبکه ی پنجم سیمای مازندارن (طبرستان) ، بعد از اخبار ساعت 20:45، یک بخش گفتگوی ویژه ی خبری داشت که حول موضوع جوانان و فرهنگ عاشورایی بود . مهمانان این برنامه حجت الاسلام نیکزاد از بابل و دکتر (ح. ا ) از ساری بودند . دکتر (ح. ا ) با نگاه تندی نسبت به نسل جدید حرف می زد . و انتقادهایی را نیز به شیوه ی لباس پوشیدن و اصلاح موی سر آنها بیان می کرد .

کار به جایی رسید که او جوان های قرتی را که از نظر او موهای سیخ سیخی و قیافه های فلان و فلان دارند و در دسته های عزاداری شرکت می کنند را ضدفرهنگ دانست ، و گفت که آنها در زمره ی سپاهیان یزید هستند ، وحق ندارند در دسته های عزاداری شرکت کنند .

دکتر (ح. ا ) معتقد بود که این جوان های به نظر او جلف و غربزده ، مخالف فرهنگ آبا و اجدادی او عمل می کنند . و دارند ریشه های فرهنگ را می زنند . گفت که او و امثال او دارند برای فرهنگ سازی تلاش می کنند و جوانان دارند زحمات امثال او را از بین می برند . او ظاهرا چند سالی بود که یک دسته عزاداری از طرف سمپات های خود تشکیل داده بود . و از طرفی خود را محقق و پژوهشگر فرهنگ و تاریخ مازندران نیز می دانست .

 این حرف های آقای دکتر ، به طبع آقای نیکزاد خوشایند نبود و از خود واکنش نشان داد . او با موضع گیری آقای دکتر (ح. ا ) نسبت به نسل جوان مخالفت کرد ، و گفت که ایشان حق ندارند این جوان های پاک و معصوم را از سپاهیان یزید قلمداد کنند . او گفت که جوانان در بسیاری از مراسم مذهبی ، از جمله اعتکاف از همه پیشرو تر هستند .....

 حالا من مانده ام با این سوال که چرا رفتار و ماهیت عملکرد یک فرد کم سواد با یک دکتر تحصیل کرده تا این حد نسبت به قضاوت در مورد ظاهر افراد به هم نزدیک است ؟. و این سوالی است که شاید باید سال های زیادی را برای کشف پاسخ آن به مطالعه بپردازم .  

|+| نوشته شده توسط پاسندی در سه شنبه ششم مرداد 1388  |
 اصلاحی بر عقل استقرایی
پیشکش به : سعدی شیرازی

مقدمه :

روش های مختلفی برای رد یا اثبات یک نظریه وجود دارد . تئوری ها در دیدگاه کلاسیک باید خود را در آزمایشگاه به معرض آزمون همگان قرار می دادند . اگر اکثریت ، یک تئوری را به عنوان علم می پذیرفتند ، بقیه هم آن را علمی می پنداشتند . اثبات هر نظریه ای مربوط می شد به مشاهده پذیری آن رویداد و قابل حس و تجربه بودن توسط همه ی آزمونگران .

با مشاهده ی(N ) رخداد از یک پدیده ، حکم می شد که این رویه برای (N+1) مشاهده نیز قابل اثبات است . این شیوه ی اثبات "قضیه"، "استقرا" نام گرفت . یعنی اثبات حکم از طریق حرکت از جز به کل . استقرا بر مبنای اصالت "مشاهده" استوار بود . به آرامی تناقض هایی در این امر مشاهده شد . و اصول موضوعه ای که سال ها درست انگاشته می شدند ، غلط از آب درآمدند :

الف) در ریاضی ، در مسأله "مجموعه" ها این اصل پذیرفته شده بود که :

1-    هر مجموعه ای ، زیرمجموعه ای به نام تهی دارد .

2-    تهی ، یک مجموعه است .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پاسندی در یکشنبه چهاردهم تیر 1388  |
 زندگی ، یعنی مهربانی !
پیکش به   :

 حافظ شیراز

هیچ فسادی هرچه هم ساده باشد، وجود ندارد که ظاهر خود را با علائمی از فضیلت نیاراید.            شکسپیر                      

 *

سرباز اول :

 خدایا !

کمک کن تا در راه تو

دشمنان را به سزایشان  برسانم 

 

سربازجبهه مقابل:

 خدایا !

همسر و فرزندانم را به تو می سپارم

 

خدا :

انسانیت چیزی جز مهربانی نیست ! 

|+| نوشته شده توسط پاسندی در جمعه دوازدهم تیر 1388  |
 تاریخ یعنی همین ! ! !
پیشکش به : ما ، این لحظه ی تاریخ .

نه .هرگز شب را باورنکردم.چراکه درفراسوی دهلیزش به امیددریچه ای دل بسته بودم

                              احمد شاملو

****

می خواستم آزاد باشم

می خواستی شغل مناسبی داشته باشی

 

  حالا زُل زده ای به مگسک

 و من

 آخرین ترانه هایم را زمزمه می کنم

                 به یاد روزهای کودکی مان !

|+| نوشته شده توسط پاسندی در سه شنبه دوم تیر 1388  |
 دوستی را پاس بداریم !
 پیشکش به دوست عزیز و با محبت :  کیوان ذبیحی

  در عالم دو چیز از همه زیباتر است : آسمانی پرستاره ، ووجدانی آسوده .                                                                                              امانوئل کانت

 

هرگاه  کسی

    دوستش را

      با نام کوچکش

          صدا می زند

              قلبش را

                  برای همیشه 

                               مال خودش می کند

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 مرده
تقدیم به دوست ساده و صمیمی و بی کینه ام : مهندس محمد محمدی نوذری

               مردن ، برای ابد در یک وضعیت ماندن است

                                                     پائولو  کوئیلو

   همیشه ،   آدم ِ خوبی است .

  من

  تنها کسی هستم

  که می دانم

 او

    م ُ 

         ر  

             د

                 ه

                     است !

|+| نوشته شده توسط پاسندی در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388  |
 سکوت
     وقتی واژه " سکوت " را تلفظ می کنم ، آن را می شکنم !

                                                          ویسواوا  شیمبورسکا

تقدیم به استاد ادیب و هنرمند    :    ایرج اصغری 

 

گفتم  تنها هستم

گفتی   من هم

گفتم   دوستت دارم

گفتی   من هم

گفتم   عاشقت هستم

گفتی   من هم

گفتم   می خواهم با تو باشم

گفتی    من هم

 گفتم      تا همیشه ؟  ...

                       سکوت کردی

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388  |
 دوستی
           به من بگویید دوستم دارید ... فقط یکبار !  

                                                               چارلی چاپلین 

پیشکش به دوست صمیمی و دلپاک : مهندس علیرضا فلاحتی

 

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

......

...........

خسته شدی؟

اما من

هنوز

دوستت دارم

دوستت دارم

.....

........

 

|+| نوشته شده توسط پاسندی در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388  |
 من انسان ام
به دوست خوب ام - جویا و پرسش گر - : مهندس مجید لطفی

 

آن-سان مرده ایم  ،/

گر به آینه روکنیم (تمامی اگر زلال و پاک )/

در دل هراس اش افتد ؛/

 آنچه بنماید :/

         نقابی ؛/

               کج- گوشه و دل- آزار ...

 X  آنکه هیچ قبله ای /

 بانگ نمازش را باز نتاباند (من) ،/

 چگونه اش/

گفتگو با زنده تنان ( ِمرده جان) در میان تواند بود ! ؟ ./

 گفتار را فرهنگ(نامه)ی نو باید ،/

اگرچه خود نیز در پی نوشتار آن ام

( اینک که نه هم- زبانی/

                        نه هم- دلی در پیش و پس ام است) .

 X  چه تلخ زنده گانی /

          با ماست ، /

که مرده گان( دیروز –کشته گان مان به خویشتن- دست)  را /

 واسط گرفته ایم/

تا مباد آتش خشم خدایان

( آنان که دوست نامیده ایم شان )/

دامن مان را درنگیرد./

و هیچ پرسش مان نیست :/

 اینان چراهمواره آتش افروزان اند؟ /

 ، که حتی فردای بخشنده گی شان نیز ،/

از این خشم- شعله ها پر نوید است ...

 

X  این خدایانِ آتش و خشم را /

با این همه دست آلوده گی/

چگونه ،/

بهشتی هدیه خواهدبود ؛/

که در دنیا به خشم و تقدیر بی تدبیرشان سوخته ایم ./

 به طاعت شان /

 خویش را به جنگ افنکده ایم ،/

تا در ازاش عسلی و پری-رویی نصیب مان گردد ...

 چه بد اقبال حوریانی /

 که با خون- آلوده دست مردم /

به همبستری باید تن سپارند .

 

X   وای ام است ، بدین سان بودن :/

ندانسته زیستن /

   ندانسته مردن /

ندانسته خواستن ؛/

             حتی ... را .

 

X   در اندیشه ام /

          برداشتن نقاب را ؛/

 نه . هراس ام نیست؛/

 آنچه آینه با من باز گوید ./

 چرا که من  انسان ام :/

 مأمور به ساختن خویش ،/

 مأمور به بی دست- آلوده مردن ! 

|+| نوشته شده توسط پاسندی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 دل – ام

       پیشکش به : دل- ام     

اَمردادی ( بیمرگ ) ِ من !

اَشه ( راستی ) ی جاوید !

اُردیبهشت ِ اهورایی ! ( سرورِ زیباترینِ امشاسپندان )

سُرخک مشت قامت !

   هیچ ات نظیر نیست

سوگند به تن لرزه هات ( به گاه بیم و تنهایی ) ! :

               خودی و خدایی.

چیستی- امی و چیستایی ( ایزدبانوی دانش و فرزانه گی ) .

نخستین " سروش"ی( بهترین نابودکننده ی دروغ )

                                که  "اورمزد"- ات ( اهورا مزدا = سرورِخرد ) ستود .

نه من ات خدام ،

   که زاینده و پروردگار- امی .

          مهر- امی .

"سپندار مد" ( ایزدبانوی زمین )- امی :

    من  و تنهایی هام .

بهمن ! ،

ای " امشاسپند" ِ نیک اندیشی ! ،

                    نیک کرداری ، نیک گفتاری .

"جاودانِ مقدس " !

تو  ام  اسطوره ای ! .

   که زنده گی خود اسطوره است ،

   تو زنده ترینِ شانی :

     تپنده و دائم با من ؛

                 حتی به سکوت- دم .

 

شهریوری ( شهریارِ مطلوب درمانده گان ) :

    مرا   وُ   آرزو هام را .

مرا بیازمای  ، با گداخته هات ! .

◙  گر- ام زال بینی ( موی-سپید و رخ-پیر )

 عجب مدار

   زاینده گان ام ، مهربان-دایه نبودند .

       سیمرغ ام      یافت .

        داد ، جای پر- جادوها ؛

                          دل- بوسه .

    تا جز   صداقت  با کس  به   عشق  ننشینم ،

تا خود ، این    دادرس- ام باشد به گاه نیاز .

" اژدی دهاکان " به دوست - واژه ها در کنارم زیست می نمودند

 از این شد که همواره ام  از سخن ( گفتن ) بیم افتاد  .

مرا  گر   پهلو   شکافند

        درد    زایم

                     درد .

من "آذر"-ام  (پسر اورمزد )، آذر

       نهایت سوزنده گی ِ آتش درد های بشر ...

 

اورمزد را جز به "خود" سپردن ام راه نبود ؛

  میان  این همه نزدیک-دوست ِدور- دل ( ! ) .

 

تنها   تو  ام نزدیکی ، دیرین- دوست !

   تپنده در سینه !

 که  نام ات  من است ،

 مهربانِ خردادی ( نهایت کمال ) ! .

چه ات بانگ زن ام ،

دل- اکِ خون-تن  !

ای چون من و با من .

|+| نوشته شده توسط پاسندی در یکشنبه هجدهم اسفند 1387  |
 من نمی دانم ، پس هستم !

تقدیم به همه ی دلتنگ های زمین !  

********* 

من نمی دانم ، پس هستم !

( مقایسه ی تطبیقی نظریه های کوآنتوم و هولوگرام)

«هرچندانسان را"موجودمتفکر"نامیده اند،اما،تنهاتعداد اندکی ازاین موهبت استفاده می کنند.چه بسیارندکسانی که هرگزتفکرنمی کنند؛وحال آنکه ازاین امرغافل اند.چه اندک اندکسانی که به تفکر می پردازند؛امادامنه ی تفکر آنان محدوداست(جین تیلور ،1783- 1824 )».

 اززمانی که فرانسیس بیکن(1561-1626،لندن)سعی کرد باپرکردن شکم مرغی ازبرف،فرآیندنگهداری گوشت را موردآزمون قراردهدزمان زیادی نمی گذرد.اودراثرعدم مراقبت ازخود،دربرابرفضای سرد،جان خودرادرراه این آزمون ازدست داد.اوازآغازگران جنبش نوین علمی در جهان به شمارمی رود.

 "جوردانوبرانو"که تحت تاثیرجهان بینی نوین کپرنیک قرارگرفته بود،موردنفرت تفتیشگران عقیده قرار گرفت ، وزنده زنده درآتش سوزانده شد(27 اکتبر1553)،تاهرگزکسی دیگربه خودجسارت ندهدکه پا راازگلیم اندیشه ها ی اسکولاستیک کلیسائیان فراترنهد.

 نیوتن ازترس مواخذه ی تفتیشگران عقیده،اندیشه های خودراتاربع قرن درخودنگاه داشت.مبانی فیزیک خودرا بعدازسالهاازکشف آن بیان نمود.اوتنهادرلحظه مرگ،این گفته رابرزبان آورد؛که دراندیشه های خودنسبت به آموزه های مفتشان شک دارد. درلحظه ای که حاضر نبود خدای کلیسائیان رابه عنوان خدای حقیقی ستایش کند وازاوطلب آمرزش نماید،جان سپرد. وحسرت محاکمه خودرابردل مفتشان باقی گذاشت.

تاریخ علم،سرگذشت جسارت اندیشه های خلاق بوده وهست.یک اندیشه زمانی به اندیشگی نزدیک می شود که درپی کشفی جدید،یابرساختن مفهومی تازه اززندگی باشد.علم نو،بایدابهام بشرازمجهولاتش رابکاهدوبردر صد اطمینان اونسبت به معلومات نیزبیفزاید.

 اینشتین وماکس پلانک،اولین گام های اساسی رادرپی تدوین علم جدید،مبتنی برآموزه های نوین برداشتند. نتایج فیزیک کوآنتوم تا اندازه ای عجیب است که حتی نوآموزان مکتب های علمی رابه تردیددراین آموزه ها وا می دارد:

1-کل جهان وهمه ی دانش،دردرون هرفردوهرذره ای وجود دارد

2-جهان مادی به صورت مستقل از اندیشه موجوداتش وجود ندارد

3-سفر در فضا– زمان ،به گذشته ، آینده و حتی جهان های دیگرامکان پذیر است

4-اندیشه ، سریع تر از نور است

5- تغییر آگاهی من/ دیگری می تواند واقعیت متداول را دگرگون کند

6- ماتحت تاثیرستارگان قرارداریم . ما بر ستارگان اثر می گذاریم

7- هیچ مرگی درمیان نیست

8- آنچه هست،فقط تغییراست

9- تمامی اجزاءجهان می توانندبه یک ذره واحدتقلیل پیدا کنند

10- ما مستقیمابااندیشه،آینده خودمان وحتی گذشته راتحت تاثیرقرارمی دهیم(متافیزیک ازنگاه فیزیک،نشر یاهو،1383).

اینشتین هم دربیان خود،ازمتغیربودن جهان وتغییردائمی معرفت ما از جهان سخن می گوید : تا آنجاکه قوانین ریاضیات به واقعیت اشاره دارندقطعی نیستند،وآنجایی که قطعی هستند،دیگربه واقعیت اشاره ندارند.تخیل با اهمیت ترازدانش است(همان،ص110).بااین گفتار،به نظرمی رسد که حتی اینشتین نیز اصالت رابه دانش صرف نمی دهد وحاضرنیست جهان مکانیکی رابراساس داده های ماتریالیستی تعبیرکند.اوبه تخیل نیزاهمیت می دهد .و آیا ازدیدگاه افلاطونی اگربنگریم،جهان چیزی جزسایه ای ازجهان واقعی(جهان مُثل)نخواهدبودکه ماازآنجابه این سرزمین رانده شده ایم؟.آیاجهان نیزتخیلی نیست که آرکی تایپ ها(باورهای جمعی نسل های بشری)در نهادومخیله ی آدمی به میراث نهاده اند.

 فیلسوف برجسته ایرانی؛داریوش شایگان،کتابی ازمایکل تالبوت دریافت می کند(درسفربه آمریکا)وباخواندن آن به زبان اصلی دچارشادی و وجددرونی می شود.آنرابه اطلاع کارگردان برجسته ی ایرانی؛داریوش مهرجویی می رساند . این کتاب بی تابی وبی خوابی رابه مهرجویی واردمی کند.گلی ترقی هم به اوتوصیه می کندکه هر چه زودتر این کتاب راترجمه کند.مهرجویی سرانجام کتاب"جهان هولوگرافیک"راکه به بررسی دیدگاه دو دانشمندبزرگ فیزیک کوآنتوم می پردازد(کارل پریبرام،دیویدبوهم) ترجمه(جهان هولوگرافیک"(نشرهرمس،1385) می کند .

برخی گزاره های مندرج دراین کتاب،اینگونه اند :

1- یک معلول ممکن است بی نهایت علت داشته باشد

2- تقسیم کردن عالم به چیزهای زنده و نازنده بی معناست

3- جهان عینی اصلا وجود ندارد

4- مغز ما سازنده ی اشیاست

5- اصل و ریشه ی تمام بیماری ها در ذهن است

6- بدبین ها بیشتر از خوش بین ها سرما می خورند

7- جهان چیزی نیست جزیک رویای واقعیت یافته

8- تنهاآگاهی است که جاودانه است

9- واقعیت،برساخته ی آگاهی است

10- اندیشه ی بیماری،به بیماری می انجامد

11- ماواقعیت را کشف نمی کنیم،بلکه درخلق وآفرینش آن شرکت می کنیم

12-  هرآنچه آرزوکنید،همان تقدیرشماست

13-  معنویت راستین،نه ازهیچ یک ازسازمان های عریض وطویل رسمی مذهبی،که ازجهان روحانی درون آدمی سرچشمه می گیرد

14 - آموختن فرآیندی دائمی است ، و پس از مرگ نیز ادامه دارد

 اینهادستاوردهای فیزیک کوآنتوم است که ازاینشتین و ماکس پلانک سرچشمه گرفته است.بادقت روی گزاره های آمده،می توان به اینشتین حق دادکه تخیل رامهم ترازدانش قلمدادکند.هرآن قدرکه گویاعلم پیشرفت می کند،وجودعالم مُثُل افلاطونی بیشترتقویت می شود.

واگرطبق گزاره هایی که ازجهان های موازی هولوگرام آمده است،آموختن فرایندی دائمی باشد،وبعدازمرگ نیز تداوم داشته باشد؛پس به آسانی می توان گفت:ما هیچ نمی دانیم،وبرای آنکه همه چیزرابدانیم بایدازتلاش برای آموختن دست برنداریم(حتی بعدازمرگ!).آموختن،تنهاراه کشف حقیقت های جهان است،حتی اگرآن حقیقت، نسبیت وتغییرپذیری دائمی باورهاواندیشه های ماباشد.

اگرتنهاوسیله ای که برای شناخت جهان به کارمی بریم عقل باشد؛وازتخیل غافل شویم،می توان گفت ما هرگز به شناخت واقعی جهان نائل نخواهیم شد.

به قول آبراهام مازلو: اگرتنهاوسیله ای که دراختیاردارید، چکش باشد،آن گاه تمام چیزهای اطراف خودرابه شکل میخ خواهیددید(هوش چندگانه ،مدرسه ،1383).

 هنوزحقایقی درجهان هست که جزازطریق شعر، نقاشی ،موسیقی وهنر(محصولات تخیل)نمی توان دریافت.آینده پیش روی ما،آینده ای مبتنی بر"تخیل خلاق"است. مامثل بیکن بایدشکم مرغ خلاقیت راازبرف های دانش پر کنیم،تابه کشف"خود"نائل شویم.این کاررابایدکرد؛ حتی اگرمثل بیکن ازسوزسرمای این ریسک،دچار بیماری و بعدمرگ شویم.ویاحتی اگربه سرنوشت"جوردانوبرونو" دچار گردیم.

برونومی گفت:گیرم چنین باشدکه هرگزبه هدف آرزوشده نرسیم،گیرم که روح ازبسیاری ِرنج کوشش هایش نابود شود. همین بس که چنین آتش خجسته ای دردرونمان افروخته شده است(ازبرونوتاکانت،انتشارات علمی و فرهنگی ، چ دوم،1376).

|+| نوشته شده توسط پاسندی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 
 
بالا